عروسک

((دیوید)) و ((باربارا)) که چهل و پنج سال زندگی مشترک رو گذرانده بودند ، هیچ رازی را از هم پنهان نمی کردند ، جز یک جعبه کفش که باربارا داخل لوازم شخصی اش پنهان کرده بود و اجازه نمی داد شوهرش آن را ببیند . تا این که دوران پیری و کهولتشان فرا رسید و باربارا که هفتاد سال داشت در بستر بیماری افتاد . پیرمرد و پیرزن شروع کردن به راز و نیاز با یکدیگر و از هم دیگر حلالیت می گرفتند . سرانجام راز جعبه کفش هم برای دیوید ۷۵ ساله رو شد ، موقعی که باربارا جعبه کفش کهنه رو از صندوقچه بیرون کشید ، پیرمرد دید که داخل آن دو عروسک پارچه ای کوچک قرار گرفته و همچنین یک بسته پول به مبلغ دو هزار دلار !
دیوید پرسید قضیه جعبه کفش چیه ؟
پیرزن خندید و پاسخ داد :
- روزی که با تو عروسی کردم ، مادرم به من گفت هروقت از دست تو عصبانی شدم ، به جای این که دعوا راه بیندازم ، یک عروسک پارچه ای کوچک درست کنم و در جایی نگهداری کنم ... اینها همان عروسک ها هستند !
دیوید با خوشحالی گفت : (( عزیزم ، یعنی تو در طول ۴۵ سال زندگی مشترک ، فقط دو بار از دست من عصبانی شدی ؟ ))
باربارا لبخندی زد و گفت : (( نگذاشتی حرفم تمام شود ، مادرم ضمن اینکه ساختن عروسک ها رو به من یاد داد ، در عین حال سفارش کرد که وقتی از دست شوهرت عصبانی شدی یک عروسک بساز ، اما بک هفته که گذشت آن عروسک رو بفروش . من نیز هر عروسکی را که میساختم یک دلار می فروختم و پولش رو پس انداز می کردم ! این دو هزار دلار همان پول است . ))
پیرمرد اخم شیرینی به چهره نشاند و پیرزن لبخند زد !
امانوئل فروم - کانادا