تاحالا به بابام دروغ نگفته بودم ، باعث همه اینها کامران بود . بعد شام شب بخیر گفتم و رفتم اتاقم ، روی تخت دراز کشیدم اما خوابم نمی برد . نمی دونستم چکار کنم ، چی به کامران بگم ، حرفای شهاب رو باور کنم یا نه !! کلی سوال تو فکرم می چرخید ، تا ساعت دو سه نصف شب خوابم نبرد . قبله اینکه بخوابم تصمیم خودم رو گرفتم ، می خواستم با کامران تموم کنم و دیدارمون رو به قیامت بسپارم ، می خواستم تو دادگاه عدل الهی ازش بپرسم که چرا منو به بازی گرفته ؟!

طرفای ساعت نه از خواب بیدار شدم ، شهابم تازه از خواب بیدار شده بود . سر میز میز صبحانه با هم بودیم!

  • عزیزم شیماجون تو هم از داداشت یاد گرفتی ؟ این چه موقع بیدار شدن از خوابه ؟
  • چکارش داری مامان گیر نده ، بزار دخترت هم حس خوبه خواب دم صبح رو بچشه . از کم خوابیه که اینقدر لاغر شده ها !
  • خواب دم صبح یا ظهر ؟!

این حرف رو مادرم با خنده گفت و به طرف حیاط راه افتاد . برادرم با دقت به خروج مادرم توجه داشت ، نزدیک من شد و آروم ازم پرسید

  • شیما دیشب نخوابیدی ؟
  • نه خواب کجا بود ، داشتم فکر می کردم !
  • به نتیجه ای هم رسیدی ؟ یعنی می خوای چکار کنی ؟
  • می خوام برم با کامران تموم کنم ، نمی دونم چطوری به این راحتی خام حرفاش شدم ! امروز باهاش قرار میزارم .
  • منم باهات میام
  • نه ، کجا می خوای بیایی ؟؟؟ من خودم تنهایی میرم .
  • نه ، با این تعریفایی که دوستم می کرد نمی زارم تنهایی بری ، ممکنه کاری ازش سر بزنه که نتونی جلوش رو بگیری . اصلا سه چهار تا از دوستام رو هم میارم !

دیگه چیزی بهش نگفتم ، حتما یه چیزایی می دونست که این حرف رو میزد . بعد صبحانه به کامران زنگ زذم و برای ساعت چهار بعد از ظهر قرار گذاشتم ، طوری صحبت کردم که نفهمه اتفاقی افتاده ، اونم قبول کرد .

ساعت یک ربع به چهار بود ، شهاب می خواست همراهم وارد پارک بشه که ازش خواستم اینجا رو بزاره تنها باشم اونم با دوستاش توی ماشین منتظر نشستن . روی نیمکت همیشگی قرارمون توی پارک منتظر کامران نشستم ، این نیمکت چه حرفای قشنگی از ما شنیده بود اما حیف که عشق کامران تو خالی بود . تو همین فکرا بودم که صدای کامران رو شنیدم !

  • سلام عزیزم ، چطوری ؟ حالت بهتر شده ؟؟

با یه دسته گل رز قرمز اومده بود ، همون گلی که عاشقش بودم . نشست کنارم و دسته گل رو گرفت طرفم .

  • این دسته گل قشنگ ماله گل زندگیم ، بفرما .
  • .....
  • شیما چیزی شده ؟ چرا صحبت نمی کنی ؟ چرا گل رو نمی گیری ؟ مگه از این گل خوشت نمی اومد ؟
  • چرا خوشم میاد اما از دسته کسی که دوستم داشته باشه ، کسی که بهم دروغ نگه !

کامران بهت زده بهم نگاه می کرد ، تبسم همیشگی که روی لباش بود دیگه از بین رفته بود . با صدای آروم و خشداری شروع به حرف زدن کرد .

  • شیما مگه چی شده ؟ من چیزی بهت گفتم که ناراحت شدی ؟
  • نه چیزی به من نگفتی ، گزارشت رو دوستا ت بهم دادن .
  • دوستام . کدوم دوست ...
  • همون که دو شب پیش باهاش تو پارک بودی ، همون که بهش گفتی من خودم رو با یه دختر ساده بدبخت نمی کنم .
  • شیما کدوم دوست ، تو که دوستای من و دیدی . کدومشون این حرفارو زدن ؟

از روی نیمکت بلند شدم یکم صدام رو بلند کردم و گفتم :

  • نمی خواد دیگه برای من نقش بازی کنی ، دستت برام رو شده . خیلی پستی .

کامران هم از روی نیمکت بلند شد و چند قدم اومد طرف من ، همین موقع بود که دیدم شهاب هم با دوستاش از ماشین پیاده شدن .

  • شیما چی داری میگی ، ما با هم قرار داشتیم . همدیگه رو هشت ماهه میشناسیم ، تو این هشت ماه منو نشناختی ؟؟ آخه این چه حرفی میزنی ؟

برگشتم بهش نگاه کردم و سیلیه محکمی بهش زدم ، از کاری که کرده بودم گریم گرفت . به طرف ماشین خودم حرکت کردم که کامران هم به طرفم اومد و صدام میزد ، برادرم هم با دوستاش رسیدن به ما که جلوی کامران رو گرفتن . شروع کردن به کتک زدن کامران ، من طاقت نداشتم ببینم کامران داره کتک می خوره . سوار ماشینم شدم و از اونجا دور شدم ، به طرف خونه نرفتم وگرنه مادرم می فهمید که یه اتفاقی افتاده . یه پارک تو راهم بود که اونجا ماشین رو نگه داشتم و رفتم تو پارک . حدود یک ساعتی رو اونجا بودم که مادرم بهم زنگ زد !

  • کجایی دختر ؟؟ چی شده که شهاب اینطوری اومده خونه ؟؟؟

ادامه دارد ...

مجید ن