یک لحظه تردید (قسمت سوم)

تاحالا به بابام دروغ نگفته بودم ، باعث همه اینها کامران بود . بعد شام شب بخیر گفتم و رفتم اتاقم ، روی تخت دراز کشیدم اما خوابم نمی برد . نمی دونستم چکار کنم ، چی به کامران بگم ، حرفای شهاب رو باور کنم یا نه !! کلی سوال تو فکرم می چرخید ، تا ساعت دو سه نصف شب خوابم نبرد . قبله اینکه بخوابم تصمیم خودم رو گرفتم ، می خواستم با کامران تموم کنم و دیدارمون رو به قیامت بسپارم ، می خواستم تو دادگاه عدل الهی ازش بپرسم که چرا منو به بازی گرفته ؟!
طرفای ساعت نه از خواب بیدار شدم ، شهابم تازه از خواب بیدار شده بود . سر میز میز صبحانه با هم بودیم!
-
عزیزم شیماجون تو هم از داداشت یاد گرفتی ؟ این چه موقع بیدار شدن از خوابه ؟
-
چکارش داری مامان گیر نده ، بزار دخترت هم حس خوبه خواب دم صبح رو بچشه . از کم خوابیه که اینقدر لاغر شده ها !
-
خواب دم صبح یا ظهر ؟!
این حرف رو مادرم با خنده گفت و به طرف حیاط راه افتاد . برادرم با دقت به خروج مادرم توجه داشت ، نزدیک من شد و آروم ازم پرسید
-
شیما دیشب نخوابیدی ؟
-
نه خواب کجا بود ، داشتم فکر می کردم !
-
به نتیجه ای هم رسیدی ؟ یعنی می خوای چکار کنی ؟
-
می خوام برم با کامران تموم کنم ، نمی دونم چطوری به این راحتی خام حرفاش شدم ! امروز باهاش قرار میزارم .
-
منم باهات میام
-
نه ، کجا می خوای بیایی ؟؟؟ من خودم تنهایی میرم .
-
نه ، با این تعریفایی که دوستم می کرد نمی زارم تنهایی بری ، ممکنه کاری ازش سر بزنه که نتونی جلوش رو بگیری . اصلا سه چهار تا از دوستام رو هم میارم !
دیگه چیزی بهش نگفتم ، حتما یه چیزایی می دونست که این حرف رو میزد . بعد صبحانه به کامران زنگ زذم و برای ساعت چهار بعد از ظهر قرار گذاشتم ، طوری صحبت کردم که نفهمه اتفاقی افتاده ، اونم قبول کرد .
ساعت یک ربع به چهار بود ، شهاب می خواست همراهم وارد پارک بشه که ازش خواستم اینجا رو بزاره تنها باشم اونم با دوستاش توی ماشین منتظر نشستن . روی نیمکت همیشگی قرارمون توی پارک منتظر کامران نشستم ، این نیمکت چه حرفای قشنگی از ما شنیده بود اما حیف که عشق کامران تو خالی بود . تو همین فکرا بودم که صدای کامران رو شنیدم !
-
سلام عزیزم ، چطوری ؟ حالت بهتر شده ؟؟
با یه دسته گل رز قرمز اومده بود ، همون گلی که عاشقش بودم . نشست کنارم و دسته گل رو گرفت طرفم .
-
این دسته گل قشنگ ماله گل زندگیم ، بفرما .
-
.....
-
شیما چیزی شده ؟ چرا صحبت نمی کنی ؟ چرا گل رو نمی گیری ؟ مگه از این گل خوشت نمی اومد ؟
-
چرا خوشم میاد اما از دسته کسی که دوستم داشته باشه ، کسی که بهم دروغ نگه !
کامران بهت زده بهم نگاه می کرد ، تبسم همیشگی که روی لباش بود دیگه از بین رفته بود . با صدای آروم و خشداری شروع به حرف زدن کرد .
-
شیما مگه چی شده ؟ من چیزی بهت گفتم که ناراحت شدی ؟
-
نه چیزی به من نگفتی ، گزارشت رو دوستا ت بهم دادن .
-
دوستام . کدوم دوست ...
-
همون که دو شب پیش باهاش تو پارک بودی ، همون که بهش گفتی من خودم رو با یه دختر ساده بدبخت نمی کنم .
-
شیما کدوم دوست ، تو که دوستای من و دیدی . کدومشون این حرفارو زدن ؟
از روی نیمکت بلند شدم یکم صدام رو بلند کردم و گفتم :
-
نمی خواد دیگه برای من نقش بازی کنی ، دستت برام رو شده . خیلی پستی .
کامران هم از روی نیمکت بلند شد و چند قدم اومد طرف من ، همین موقع بود که دیدم شهاب هم با دوستاش از ماشین پیاده شدن .
-
شیما چی داری میگی ، ما با هم قرار داشتیم . همدیگه رو هشت ماهه میشناسیم ، تو این هشت ماه منو نشناختی ؟؟ آخه این چه حرفی میزنی ؟
برگشتم بهش نگاه کردم و سیلیه محکمی بهش زدم ، از کاری که کرده بودم گریم گرفت . به طرف ماشین خودم حرکت کردم که کامران هم به طرفم اومد و صدام میزد ، برادرم هم با دوستاش رسیدن به ما که جلوی کامران رو گرفتن . شروع کردن به کتک زدن کامران ، من طاقت نداشتم ببینم کامران داره کتک می خوره . سوار ماشینم شدم و از اونجا دور شدم ، به طرف خونه نرفتم وگرنه مادرم می فهمید که یه اتفاقی افتاده . یه پارک تو راهم بود که اونجا ماشین رو نگه داشتم و رفتم تو پارک . حدود یک ساعتی رو اونجا بودم که مادرم بهم زنگ زد !
-
کجایی دختر ؟؟ چی شده که شهاب اینطوری اومده خونه ؟؟؟
ادامه دارد ...
مجید ن