یک لحظه تردید (قسمت دوم)

نمی دونستم چکار کنم ، نمی دونستم چی بگم . انگار دنیا رو سرم هوار شده بود ، یعنی همه دوستت دارم های کامران دروغ بود ، غیر ممکنه . اما می دونستم که شهاب خوشبختی من رو می خواد ، حرفی رو که میزنه تا مطمئن نباشه نمی گه . تو همین فکرا بودم که با یه ضربه آروم از دنیای تفکراتم خارج شدم . شهاب بود بهم گفت :
-
حواست کجاست شیما ، گوش میدی من چی میگم ، حواست اینجا هست ؟
-
نه شهاب چی گفتی ؟
-
من به دوستم اطمینان دارم ، ازش دروغ نشنیدم . می خوای چکار کنی ؟
-
نمی دونم ، نمی دونم چکار کنم .
بلند شدم و به طرف اتاقم راه افتادم که با صدای مادرم سرم رو چرخوندم به طرف صدا
-
شیما مگه نمی خواستی بری بیرون ؟
-
نه مادر حالش رو ندارم
-
تو چرا اینطوری شدی ؟ مثل گچ سفید شدی ، تو که الآن حالت خوب بود ؟
سرم رو انداختم پائئن و رفتم تو اتاقم . ای کاش از همون اول قضیه کامران رو به مادرم می گفتم که حالا بتونم باهاش درد و دل کنم . روی تخت دراز کشیده بودم که زنگ موبایلم به صدا در اومد ، کامران بود . تازه متوجه ساعت شدم که یک ساعت تموم تو اتاقم بودم و داشتم فکر می کردم . به کامران جواب ندادم ، بعد دو سه بار زنگ زدن بهم پیامک داد .نمی خواستم بدونم چی میگه ، نمی خواستم جواب بدم ، باید فکر می کردم که کجای کارم اشتباه بوده . چاره ای نداشتم ، گوشی رو برداشتم که ببینم چی میگه .
-
سلام عزیزم ، شیماجون چرا جواب نمی دی ؟ اتفاقی افتاده ؟
باید مهلت می گرفتم تا بتوم فکر کنم ، بهش جواب دادم که سرم درد می کنه و نمی تونم بیام سر قرار . اونم با یه شکلک غمگین جواب داد باشه کی قرار بزاریم ؟ گفتم خودم بهت خبر میدم . دیگه جواب نداد . حس دوست داشتن کامران رو دیگه نداشتم ، احساس می کردم که بازیچه دستش بودم . همینطوری تو فکر بودم که مادرم در زد و اومد تو اتاق
-
شیما نمی خوای شام بخوری ؟ تو چیزیت شده ؟ چرا بعد از ظهر تاحالا کز کردی گوشه اتاقت ؟
-
نه مامان جون چیزی نیست ، الآن یه آبی به سرو صورتم میزنم و میام !
بدجور بهم ضربه خورده بود ، باید تمام توانم رو جمع می کردم تا مامان و بابام چیزی نفهمن . لباسهای بیرون هنوز تنم بود ، اونها رو عوض کردم و یه آبی به سرو صورتم زدم و رفتم سر میز شام نشستم .
-
خانم ; این شهاب کجاست ؟
یه سوال همیشگی ، هر شب پدرم این سوال تکراری رو از مادرم می پرسید . مادرم از آشپزخونه جواب داد :
-
من نمی دونم کجاست ، پسر توست معلوم نیست به کی رفته که هر شب باید دنبالش بگردیم . گفت با دوستام میرم بیرون منتظر من نباشید .
پدرم اخم همیشگیش رو کرد و گفت :
-
معلومه به کی رفته ، به داییش دیگه ;
-
شیما مریض شدی ؟؟
-
نه بابا
-
پس چرا اینقدر رنگت پریده ؟ چرا بعداز ظهر تا حالا که اومدم تو اتاقتی و بیرون نیومدی ؟ می خوای ببرمت دکتر ؟؟
-
نه بابا یکم سرم درد می کنه ، شام خوردم میخوابم خوب میشم !
تاحالا به بابام دروغ نگفته بودم ، باعث همه اینها کامران بود . بعد شام شب بخیر گفتم و رفتم اتاقم ، روی تخت دراز کشیدم اما خوابم نمی برد . نمی دونستم چکار کنم ، چی به کامران بگم ، حرفای شهاب رو باور کنم یا نه !! کلی سوال تو فکرم می چرخید ، تا ساعت دو سه نصف شب خوابم نبرد . قبله اینکه بخوابم تصمیم خودم رو گرفتم ، می خواستم با کامران تموم کنم و دیدارمون رو به قیامت بسپارم ، می خواستم تو دادگاه عدل الهی ازش بپرسم که چرا منو به بازی گرفته ؟!
ادامه دارد ...
مجید ن