سرش رو انداخت پایین ، فکر کنم هنوز متوجه نشده خواهر برادر یعنی چی که اینقدر خجالت کشید . همونطور که سرش پایین بود با صدای آرومی گفت :

  • بله ، خبر دارم .
  • من اومدم اینجا تا درباره همین مورد باهات صحبت کنم ، می خوام ازت بپرسم ...
  • صبر کن فرشید ، صبر کن
  • چیه ؟ چیزی می خوای بگی ؟
  • آره ، مگه نمی گی ما مثل خواهر برادریم ؟
  • خب بله
  • می خوام قبل از این که علاقت رو بهم نشون بدی یه موضوعی رو بدونی ، نمی خوام از دستم ناراحت بشی چون اگه ازم تقاضای ازدواج کنی جواب نه میشنوی .

وقتی این حرف رو ازش شنیدم خیالم راحت شد که اونم نمی خواد با من زندگی کنه ، اما گذاشتم حرفش رو بزنه ببینم چی میگه .

  • بگو ، بگو ببینم چی رو باید بدونم
  • نگاه فرشید ، خودت دانشجو بودی ، می دونی محیط دانشگاه چطوریه ! می دونی اونجا دختر و پسرای زیادی با هم در ارتباطن
  • خب ؟
  • واقعیتش اینه که حدوده یک ساله پیش یکی از پسرای دانشگاه ازم تقاضای دوستی کرد تا همدیگه رو بیشتر بشناسیم ، تا با هم ازدواج کنیم . اولش بهش محل نمی دادم اما وقتی دیدم رو حرفش هست و واقعا می خواد باهام ازدواج کنه باهاش دوست شدم ، الآن هم من اونو دوست دارم هم اون . یک دو سه ماهی هم هست که ازم می خواد با پدرم صحبت کنم تا بیاد خواستگاری اما من روم نمیشه .
  • پس که اینطور ، اما فرزانه میدونی که من چقدر دوستت دارم ، می دونی که هر مشکلی داری تا جایی که بتونم کمکت میکنم ، می دونی که نمی تونم اشک ریختنت رو تحمل کنم .
  • آره فرشید اما من یکی دیگه رو دوست دارم
  • صبر کن حرفام تموم بشه ، همه این چیزایی که گفتم از چشم برادری بود . من نمی خوام باهات زندگی کنم ، این فقط اسرار داییه .
  • واقعا ؟؟ من فکر می کردم تو از بابا خواستگاری کردی که اسرار به ازدواج ما داره !
  • نه ، اسرار باباته . مریضیه دیشبم هم سر یه قضیه شبیه قضیه تو بود ، سر اینکه منم یکی دیگه رو دوست دارم که بهم خیانت کرده
  • متاسفم ، حالا بگو کی بوده تا برم چشماش رو از کاسه در بیارم ؟!
  • ولش کن ، گذشته . راستی تولدت مبارک
  • ممنون ، همینطوری خشک و خالی ؟
  • آخ ، ببخشید از بس این موضوع فکرم رو مشغول کرده بود یادم رفت برات کادو بخرم

تا حالا این کار رو نکرده بود ، یعنی بار اولش بود . خودش رو انداخت توی بغلم ، سفت منو گرفته بود و گفت :

  • نه داداش فرشید ، این که کنارمی ، دوستم داری برام از هر هدیه ای با ارزشتره
  • ممنون اما نمی تونم همینطوری بشینم چیزی برات نخرم
  • حالا که اسرار می کنی باشه اما منم میام که یه چیز به درد بخور بخری ، من به سلیقت اعتماد ندارم .

از بغلم اومد بیرون و زدیم زیر خنده ، گفتم :

  • دستت درد نکنه ، بعد بیست و چهار پنج سال بهم میگی سلیقه ندارم ؟
  • نه بابا شوخی کردم
  • می دونم عزیزم ، فرزانه جون همین الآن خوبه . برو آماده شو که هم بریم برات کادو بخرم هم بریم پیش دایی .
  • پیش بابا واسه چی ؟
  • نگاه فرزانه ، باید همه چیز رو به بابات بگی وگرنه نمی تونی به کسی که دوسش داری برسی !
  • نه ، نمی تونم . اگه به بابا بگم عاشق یه پسر شدم منو میکشه
  • نه اینو نمی خواد بگی ، میریم پیشش فقط بهش بگو نمی خوای با من ازدواج کنی . از اون پسر حرفی نزن ، یه چند روز که گذشت بهش بگو زنگ بزنه و قرار خواستگاری بزاره
  • آخه همونم میترسم بگم ، تو که داییت رو خوب میشناسی ؟!
  • بله ، خوب میشناسم برای همین میگم بهش بگو . تو بابات رو اندازه من نمیشناسی ، اگه یه خار بره تو پات دیگه خوابش نمی بره . مطمئن باش اگه بدونه تو نمی خوای با من ازدواج کنی از این کارش منصرف میشه .
  • باشه پس صبر کن تا من آماده بشم .
  • باشه

منتظرش نشستم تا آماده بشه و بیاد ، پیش خودم فکر کردم رفتیم پیش دایی چی بهش بگم که زیاد بهش برنخوره و ناراحت نشه . باید فرزانه رو هم آمادش میکردم آخه فرزانه باید حرفش رو بزنه تا دایی روی حرف خودش دیگه اسرار نکنه . فرزانه که اومد بلند شدم تا بریم طرف در حیاط

  • آی پسر عمه ، داداشی کجا داری میری
  • خب بیرون دیگه ، مگه نمی خوای بریم پیش بابت ؟
  • چرا اما مادر سوئیچ ماشین رو داد تا پیاده نریم
  • دست زندایی درد نکنه ، ماشین تو پارکینگه ؟
  • بله

سوار پارس قرمز رنگ زندایی شدیم ، فرزانه با ریموت در پارکینگ رو باز کرد و من هم پام رو گذاشتم روی گاز و حرکت کردیم . توی این ماشین یجوری بودم آخه ماشین با رنگ قرمز خیلی دخترونس ، به هر حال وسیله نقلیس دیگه کاریش نمیشه کرد .

  • فرزانه مادرت از دوست دانشگاهیت خبر داره ؟
  • نمی دونم والا ، یه چند بار که داشتم تلفنی باهاش صحبت می کردم مچم رو گرفته . یعنی فهمیده اما به روی خودش نیاورده
  • به نظرت نباید این مسائل رو اول با مادرت مطرح می کردی ؟ هر چی باشه بزرگترته ، خوبت رو می خواد .
  • نمی دونم آخه من خجالت می کشم در مورد عاشق شدنم با کسی صحبت کنم مخصوصا بابا یا مامان
  • الآن رفتیم پیش بابات می خوای چی بگی ؟
  • اون رو که تو باید بهم بگی چی بگم
  • حالا ولش کن چی دوست داری برات هدیه بخرم ؟
  • اونم باید تو بگی نه من

یکم فکر کردم و بهش گفتم :

  • می دونم مثل دخترای دیگه نیستی که بخوام برات طلا و جواهر بخرم ، می خوام امسال خسیس بازی در بیارم و برات یه سرکلیدی بخرم .
  • وا ، فرشید سر کلیدی هم شد کادو ؟ نمی خوای که به عقلت شک کنم ؟
  • نه بابا اونو برای خودم می خرم ، والا می دونی که کار که نمی رم بابا داره تامینم می کنه وضعم زیاد خوب نیست
  • خب اگه خوب نیست من چیزی نمی خوام همین که به فکرمی بسمه
  • نه این که نمیشه ، منم میگم وضعم خوب نیست اما اونقدرها هم بد نیست . نظرت با یه عروسک خرسی هم اندازه خودت چیه؟
  • وای فرشید واقعا می خوای یه عروسک اندازه خودم بخری ؟؟
  • آره مگه اشکالی داره ؟
  • نه نه عالیه ، چه باحاله کیف میده شبا باهاش بخوابم . یه عروسک اندازه خودم

از این حرفش خندم گرفت و بهش گفتم :

  • باهاش بخوابی که چی بشه ؟
  • نگاه فرشید خودت تصور کن با یه عروسک تو تختخوابت بخوابی چه حالی میده
  • من ، با یه عروسک ؟
  • آره ، می دونم تو با خیلی از پسرای دیگه فرق داری یعنی دنبال این چیزا نیستی وگرنه می فهمیدی منظور من از عروسک ...
  • آها ، عروسک خانم نه عروسک
  • آره
  • اون که صد در صد کیف میده اما با قانون خودش
  • اما قانون شکنی بیشتر حال میده ها
  • فرزانه جون چیزی می خوای بگی ؟
  • نه بابا

منم دیگه چیزی نگفتم تا رسیدیم به یه پاساژ بزرگ ، همینجا ماشین رو پارک کردم تا یه عروسک برای فرزانه بخرم . واقعا عجب عروسکایی بودن بعضیاشون تو ماشین هم جا نمی شدن . به انتخاب فرزانه یه عروسک قشنگ و پشمالوی خرسی براش خریدم ، رو صندلی عقب گذاشتمش و با فرزانه به طرف شرکت دایی حرکت کردیم .

ادامه دارد ...

مجید نامداری