همینطور که آرمین شروع کرد حرکت کنه شقایق هم دنبال ماشین میدوید و بازم معذرت خواهی میکرد ، نمی دونم اصلا دیگه رویی برای معذرت خواهی داشت یا نه . من با شقایق تو یه پارتی و اولین و آخرین پارتی که رفته بودم آشنا شدم ، اون شب دلم براش سوخت که پسرا اذیتش می کنن . با کلی صحبت کردن باهاش و نزدیک شدن بهش می خواستم اصلاحش کنم اما حالا فهمیدم که ، شقایق کارش از اصلاح شدن گذشته ، اون الآن خودش عامل فساد شده . همین الآنم دلم براش می سوخت .

·         فرشید کجا برم

·         دستت درد نکنه آرمین که می خواستی یه کار خوب انجام بدی ، اما دیگه از این خوبیا نکن ، باشه ؟

·         ببخشید ، اصلا فکرش رو نمی کردم شقایق همچین دختری باشه . تو مهمونیا دخترای زیادی رو دیدم که خودشون رو تو دست و پای پسرا رها میکنن اما وقتی کسی عاشقشون میشه یا تصمیم به ازدواج میگیرن دیگه اون طرفا پیداشون نمیشه ولی شقایق !

·         ولش کن آرمین ، گذشته . من این خطم رو میندازم دور تا راهی برای ارتباط باهام نداشته باشه ، شماره جدیدم رو بعد بهت میدم ، فقط دیگه به شقایق شمارمو نده .

·         باشه

از رفتار آرمین معلوم بود که از کار خودش پشیمون شده بود ، برای اینکه حالم رو عوض کنه بهم پیشنهاد کرد که بریم سالن بیلیارد اما من حال و حوصله هیچ کس رو نداشتم . ازش خواستم منو نزدیک خونمون پیاده کنه تا یکم پیاده روی کنم ، ازش هم خواستم چند روزی سراغم نیاد چون می ترسیدم از روی ناراحتی باهاش دعوا کنم ، اونم قبول کرد .

وقتی رسیدم خونه کسی خونه نبود ، رفتم تو اتاقم و نشستم پای کامپیوتر . آهنگ غمگین زیاد داشتم ، هدفون رو گذاشتم در گوشم و صدای آهنگ رو تا ته زیاد کردم . درسته غمگین بودن و حال همه رو میگرفتن اما فعلا برای من قرص مسکن بود ، با شنیدن حرفای شقایق و قولی که بهم داد فکر کردم دیگه این لحظه ها رو نمی بینم اما اشتباه کرده بودم .

زمان زیادی گذشته بود ، آهنگایی که گوش میدادم تکرار میشد که یک دفعه یکی دستش رو زد سر شونم . منم که حواسم اینجا نبود با ترس پریدم بالا ، مادرم بود .

·         چیه ؟ مگه جن دیدی ؟

·         نه مامان ، خب اینطوری آدم میترسه دیگه .

·         تقصیر خودته ، در گوشت رو گذاشتی هر چی صدات میزنم متوجه نمی شی !

·         آره ، راست میگید . ببخشید

·         فرشید ، داییت زنگ زده دعوتمون کرده .

·         دعوت ؟! به چه مناسبتی ؟

·         امشب تولد فرزانس ، خیلی تکرار کرد که حتما تو باشی !

·         مادر آخه این بازی تا کی می خواد ادامه داشته باشه ، من نمی خوام با فرزانه ازدواج کنم . اینو به دایی بگو دیگه

·         نگاه پسرم ، داییت تو رو دوست داره . اسم دخترش رو به خاطر تو فرزانه گذاشت که شبیه هم باشن ، من نمی تونم برگردم به داداشم بگم که فرشید نمی خواد با فرزانه ازدواج کنه !

·         آخه مامان ، پس دوست داشتن این وسط چی میشه ؟ عشق و علاقه چی میشه ؟ می خواین ما با هم ازدواج کنیم و برای همدیگه کلی مشکل ایجاد کنیم .

·         نمی دونم والا ، حالا مهمونی رو میایی یا نه ؟

·         نه مادر ، ازشون تشکر کن بگو ، بگو مریض بود.

·         خدا نکنه ، باشه اما اگه نمی خوای باهاش ازدواج کنی خودت باید با داییت صحبت کنی . کاری نداری ما بریم ؟

·         نه ، خداحافظ

·         خداحافظ

رفتن مادر رو تماشا میکردم ، نمی دونستم با دایی باید چکار کنم . بهم گیر سه پیچ داده بود ، من و فرزانه از بچگی با هم بزرگ شده بودیم ، من دوسش داشتم اما به عنوان یه خواهر ، اصلا نمی تونستم به ازدواج با فرزانه فکر کنم . این مشکل بزرگتر از مشکل شقایق بود ، باید با خود فرزانه صحبت می کردم . تصمیم گرفتم فردا برم خونه دایی ، قبل از اینکه مادر و پدر برگردن خوابم برد تا صبح ساعت نه .

از خواب بیدار شدم ، دست و صورتم رو شستم و رفتم توی آشپزخونه .

·         سلام مامان

·         سلام ، صبح بخیر

·         صبح بخیر ، مامان صبحونه میدی می خوام برم بیرون ، کار دارم .

·         باشه ، بشین الآن برات آماده میکنم . فرشید دیشب زود خوابیدی

·         خب خوابم می اومد دیگه .

·         داییت خیلی دیشب ناراحت شد ، می خواست بیاد اینجا .

·         برای چی ؟

·         تا بیاردت مهمونی ، به دروغ بهش گفتم مریضی .

·         خوب کاری کردی مادر ، الآن می خوام برم خونه دایی !

·         خونه دایی برای چی ؟

·         می خوام با فرزانه صحبت کنم ببینم اونم مثل دایی فکر می کنه یا نه .

·         باشه ، خوب کاری میکنی .

همینطور که مادر ظرف نیمرو رو جلوم گذاشت ازم پرسید :

·         فرشید تا که میخوای همینطوری بیکار باشی ؟

·         چی شده به فکر کار من افتادی ؟

·         زشته یه جوون همینطوری بیکار باشه ، صبحا تا لنگ ظهر بخوابه . بابات هم سن تو بود از صبح ساعت هفت تا شب کار میکرد .

·         مادر اون مال قدیمه الآن زمونه فرق کرده

·         زمونه فرق کرده باشه ، پول در اوردن که فرق نکرده . بابات که تا آخر عمرت نمی تونه بهت پول تو جیبی بده .

·         چکار کنم مادر ، دیدی که چقدر دنبال کار گشتم . هرجا رفتم میگفتم مدرک لیسانس کامپیوتر دارم ، می گفتن ما سابقه کار می خوایم . آخه یه جوونی که وقتش رو گذاشته درس خونده ، این وسط سابقه کار از کجا بیاره ؟!

تازشم اون بدبختایی که سابقه کار داشتن و مدرک نداشتن ازشون مدرک می خواستن ، این روزا پیدا کردن کار فقط پارتی میخواد ، همین !

·         داییت چند بار گفته بیا پیش من تو شرکت ، کاری هم به مدرک و سابقه کار نداره . گفته مدیریت بهت میده .

·         آخه مادر ، میدونی که دایی برای چی این حرف رو میزنه ، پس شما تکرار نکن .

·         آره می دونم ، اما بعضه هیچی نیست ؟

·         نه مامان ، دایی می خواد با این کار منو زیر سلطه خودش بگیره . اینطوری می خواد منو وادار به ازدواج با فرزانه کنه .

·         خب مگه بده ؟ یه دختر خوب و خانم ، فامیل ، تحصیل کرده ...

·         مادر من من چند بار بهتون بگم ؟ من به فرزانه مثل خواهرم نگاه می کنم . من فرزانه رو دوست دارم ، اما دوست داشتن تا عاشق بودن فرق می کنه .
کاری باهام نداری من برم دنبال کارم ؟

·         بشین صبحونت رو بخور ، چیزی نخوردی !

·         دستتون درد نکنه ، همین دوتا لقمه همراه با دایی سیرم کرد .

بدونه این که منتظر جواب مادر بمونم از آشپزخونه اومدم بیرون و رفتم طرف اتاقم ، لباس هام رو عوض کردم و رفتم بیرون . چون حال هیچکس رو نداشتم مستقیم راه افتادم طرف خونه دایی تا ببینم فرزانه حرفش چیه ، اونم نظرش نظر داییه یا چیز دیگس .

بدونه این که متوجه مسیرم بشم رسیدم به خونه دایی ، زنگ رو زدم . زندایی جواب داد ، می  خواست در رو برام باز کنه که معذرت خواهی کردمو ازش خواستم که به فرزانه بگه بیاد دم در . بعد پنج دقیقه فرزانه در رو بازز کرد و سلام کرد ، مثل همیشه چون از بچگی با هم بزرگ شده بودیم خیلی با هم راحت بودیم . با پیرهن شلوار صورتی رنگش اومده بود دم در ، نمی دونم اگه دیشب رفته بودم تولدش با چه لباسی جلوم ظاهر میشد .

·         سلام فرشید ، خوبی ؟

·         سلام فرزانه خانم ، ممنون تو چطوری ؟

·         منم خوبم ، از دستت ناراحتم فرشید .

·         برای چی ؟ من که کاری نکردم !

·         بیا تو حیاط ، مادرم گفت دم در صحبت نکنیم . بیا تا بهت بگم .

·         باشه

خونه دایی حیاط قشنگی داشت ، چمن کاری شده با چند تا درخت و نیمکت و یدونه تاب سه نفره . هر چی باشه خونه پولداریه دیگه ، پول صادرات واردات شرکت دایی . شاید اگه منم میرفتم پیشش سر کار وضعم خوب می شد .

·         بیا بشینیم روی تاب

·         باشه ، خب حالا بگو ببینم چه کار کردم که از دستم ناراحت شدی  ؟

·         برای اینکه دیشب نیومدی تولدم

·         مگه مامان بابا نگفتن ؟ مریض بودم ، نمی تونستم بیام .

·         آها ، پس بگو چی خوردی که یه شبه خوب شدی تا ما هم استفاده کنیم . الآن که حالت بد نیست

·         نه فرزانه جون ، نه این مریضی که همه میگیرن . حالا ولش کن بعداّ برات تعریف میکنم .

·         مشکوک میزنی فرشید ، باشه بعدا بگو

·         ممنونم ، فرزانه اومدم اینجا ازت یه سوال بپرسم .

·         چه عجب بالاخره تو هم یه سوال می خوای ازم بپرسی ، خیالم راحت شد آخه از بس به سوالای کامپیوتر من جواب دادی من خجالت می کشیدم بازم بپرسم . حالا سوالت چی هست ؟

·         نه بابا چه خجالتی ؟ ما مثل خواهر برادر هستیم این حرفا تعارفه . راستش حتماّ از تصمیم بابات خبر داری ، می دونی که می خواد منو تو با هم ازدواج کنیم .

سرش رو انداخت پایین ، فکر کنم هنوز متوجه نشده خواهر برادر یعنی چی که اینقدر خجالت کشید . همونطور که سرش پایین بود با صدای آرومی گفت :

·         بله ، خبر دارم .

·         من اومدم اینجا تا درباره همین مورد باهات صحبت کنم ، می خوام ازت بپرسم ...

  • صبر کن فرشید ، صبر کن
  • چیه ؟ چیزی می خوای بگی ؟
  • آره ، مگه نمی گی ما مثل خواهر برادریم ؟
  • خب بله
  • می خوام قبل از این که علاقت رو بهم نشون بدی یه موضوعی رو بدونی ، نمی خوام از دستم ناراحت بشی چون اگه ازم تقاضای ازدواج کنی جواب نه میشنوی .

ادامه دارد ...

مجید نامداری