در اتاق رو زدم و رفتم داخل

  • سلام
  • در اتاق رو ببند
  • چشم
  • بیا نزدیک
  • بفرمائید امری داشتین
  • تو منو اوردی بیمارستان ؟
  • بله ، وظیفم بود !
  • قلط کردی که وظیفت بود ، آخه تو فضول بودی منو بیاری اینجا
  • ببخشید متوجه نمی شم
  • من رانندگی بلدم ، می دونم هم قرص اکس چقدر بده . برای چی منو اوردی بیمارستان ؟
  • خب تصادف کرده بودین ، باید می اوردمت بیمارستان

اصلا از برخوردش خوشم نیومد ، متوجه حرفاش هم نمی شدم که چی میگه . اخلاقش نه مثل خودش ، نه مثل اسمش قشنگ نبود . به گریه افتاده بود ، مثل بچه ها

  • حالا چی شده ؟ اگه میدونستم اینقدر بداخلاقی ، عمرا می اوردمت بیمارستان
  • تو نمی دونی من چه حالی دارم ، من میخواستم خودکشی کنم ، چرا نذاشتی ؟!
  • خودکشی !!!

فقط گریه می کرد ، دیگه چیزی بهش نگفتم اما منو بد جور برد تو فکر ، آخه یه دختر جوون برای چی باید خودکشی کنه اصلا برای چی باید به خودکشی فکر کنه ! تقریبا پانزده دقیقه اونجا بودم و نازنین فقط گریه می کرد ، کم کم آروم شد و از من به خاطر رفتارش معذرت خواهی کرد و همینطور به خاطر اینکه اوردمش بیمارستان تشکر کرد . آقا محمود هم داخل شد ، یکم صحبت کردیم . منم خداحافظی کردم و از بیمارستان خارج شدم . تمام راه رو تا خونه پیاده اومدم ، آخه نازنین چه مشکلی داشت که می خواست خود کشی کنه .

وقتی رسیدم خونه ساعت هفت شده بود ، داخل خونه شدم ، بابا مامان بیدار شده بودند . باهاشون برای اولین بار صبحونه رو خوردم و رفتم اتاقم تا استراحت کنم ، به مادرم هم سفارش کردم که اگه کسی منو کار داشت بگید نیستش تا راحت استراحت کنم . رو تختم دراز کشیدم با این که خیلی خوابم می اومد اما خوابم نمی برد . موبایلم رو گذاشته بودم روی سایلنت که اگه کسی تماس گرفت بیدار نشم ، طرفای ساعت نه بود که گوشیم شروع کرد به ویز ویز کردن . بهش بی محلی کردم اما طرف بی خیال نمی شد .

گوشی رو که برداشتم دیدم شقایق ، اصلا انتظار نداشتم باهام تماس بگیره ، شقایق منو خرد کرده بود ، دوست نداشتم بازم بازیچه دستش بشم . گوشی رو خاموش کردم تا دیگه نتونه تماس بگیره ، بعد از کلی این طرف و اون طرف شدن بالاخره از فکر نازنین بیرون اومدم و خوابم برد .

  • فرشید جان ، مادر ، نمی خوای بیدار بشی ؟
  • مامان بزار بخوابم
  • فرشید ساعت چهار ، بلند شو غذا بخور . گرسنه نیستی ؟
  • باشه مامان الآن میام
  • من غذا رو آماده می کنم ، زود بیا .
  • مادر من یه دوش میگیرم و میام

زیر دوش که بودم ماجرای دیشب مثل فیلم سینمایی از جلوی چشمام می گذشت ، باور نمی کردم که حضور من تو این ماجرا فقط به خاطر این بود که بفهمم نازنین می خواسته خود کشی کنه . یه جورایی می خواستم از همه ماجرا خبر داشته باشم . از حموم اومدم بیرون و نشستم سر میز غذا ، از فکر نازنین اومده بودم بیرون برای این که تا بوی غذا به مشامم میرسه دیگه هیچ چیزی نمی تونه تو غذا خوردنم خلل ایجاد کنه . همیشه بعد از ظهرا با آرمین میرفتم باشگاه بیلیارد اما نمی دونم چرا این باز بهم زنگ نزده بود که با هم قرار بزاریم ، یکم از دستش دلخور شده بودم آخه نامردیه بعد چهار سال رفاقت و یک سال قرار همیشگی برای بیلیارد ، اینبار تماس نگرفته بود . بیخیالش شدم و برنامه بعد از ظهرم رو خودم ردیف کردم .

از خونه زدم بیرون ، تا در خونه رو باز کردم آرمین با پژو مشکی و اسپرت خودش جلوی من ایستاده بود . تو چشماش نگاه کردم ، به جای این که من از بی وفاییش اخم کنم اون اخماش رو کشیده بود تو هم ، منم بدونه توجه بهش راهم رو کج کردم به  سمت دیگه و راه افتادم . همون طور که راهم رو کج کردم به طرف اومد ، ماشینش رو با ریموت قفل کرد و گفت :

  • اِااااااااا ، کجا داری میری نامرد
  • من نامردم یا تو ؟؟؟ برو آرمین که اصلا حوصله ندارم
  • من برای چی نامردم ؟؟ منو میکاری بعدا بهم میگی نامرد ؟
  • آره نامرد ، بعد چهار سال رفاقت باید یادت بره که باهام قرار بزاری ؟
  • بابا چرا اینقدر تند راه میری ، صبر کن ببینم !
  • بیا ، صبر کنم که چی ؟ ریخت بی ریخت یه نامرد رو ببینم ؟
  • فرشید ، من باید طلبکار باشم نه تو
  • تو هر روز زنگ می زدی ! حالا باید طلبکار باشی ؟ نمی دونستم اینقدر پر رویی
  • به کجا زنگ بزنم ، هان ؟
  • به گوشیم دیگه ، همون که هر روز زنگ میزنی
  • عجب ، گوشیت رو خاموش کردی ، بعد انتظار داری بهت زنگ بزنم ؟

این حرف رو بهم زد و برگشت طرف ماشینش ، دستم رو کردم داخل جیبم و موبایلم رو در اوردم ، وای اینکه خاموشه ! تازه یادم افتاد که صبح خودم خاموشش کرده بودم ، دویدم طرف آرمین و بهش گفتم :

  • آرمین ، آرمین ببخشید . اصلا یادم نبود گوشی رو خاموش کرده بودم
  • به درک ، می خواد یادت باشه ، میخواد یادت نباشه
  • آرمین معذرت می خوام ، همش تقصیر این دختر شقایق بود

آرمین بدونه توجه به حرفم سوار ماشینش شد و روشنش کرد

  • چیه ایستادی منو نگاه می کنی ؟
  • تو رو خدا ، ببخش آرمین
  • چیو ببخشم ؟
  • چیو ؟! مگه الآن دعوا نمی کردیم ؟
  • بیا بالا بچه کوچولو ، تو هنوز منو نشناختی ؟

خنده افتاد رو لبام و سوار ماشین شدم ، اونم مثل همیشه با صدای سُر خوردن تایر روی آسفالت حرکت کرد ، واقعا دوستی به خوبی آرمین نداشتم .

  • فرشید
  • جانم
  • می خواستم درباره یه چیزی باهات صحبت کنم ، ناراحت نمی شی که ؟
  • نه ، ناراحت نمی شم
  • والا ، شقایق می خواد تو رو ببینه ، الآن داریم میریم پیشش !
  • می خواد منو ببینه ؟؟
  • آره
  • ولش کن آرمین ، اصلا دیگه بهش فکر نمی کنم
  • بزار حرفش رو بزنه ، صبح هم به خاطر همین باهات تماس گرفت اما وقتی دید خاموش کردی به من زنگ زد که رازیت کنم .
  • نگاه آرمین ، هر چی می خواد بگه ، برام مهم نیست . من دوسش داشتم ، می خواستم باهاش ازدواج کنم اما بعد نه ماه دوستی و دوستت دارم و دوستم داره از پشت بهم خنجر زد ، نمی خوام ببینمش !
  • فرشید بزار حرفش رو بزنه ، تو دیگه باهاش دوست نشو اما بهش اجازه بده حرفش رو بزنه .

منم بی میل به آرمین جواب مثبت دادم ، آرمینم بازم اون لبخند فاتحانش رو زد و پاش رو بیشتر روی گاز فشار داد .

  • فرشید برای چی گوشیت خاموش بود ؟
  • می خواستم بخوابم !
  • آها ، حالا که می خواستی بخوابی ، پس دیشب چه کار می کردی ؟
  • دیشب جایی گیر کردم ، نتونستم بخوابم !
  • ای نامرد ، بازم تنها خوری کردی ؟
  • تنهاخوری ؟!
  • آره دیگه ، تو ریختت از دور میگه یا مهمونی بودی یا در حال شیطونی . نباید رفیق شفیقت رو خبر می کردی ؟؟
  • نه آرمین ، خبری نبود . دیشب بیمارستان بودم !
  • بیمارستان ؟! برای کسی اتفاقی افتاده بود ؟ خودت چیزیت شده بود به سلامتی ؟
  • نه بابا ، چیزی نشده بود . دیشب سمت راهم به سمت بی خوابی و بیمارستان بود !
  • خب تعریف کن دیگه

همه ی اتفاق دیشب رو برای آرمین تعریف کردم ، اونم کلی تعجب کرده بود و بهم چپ چپ نگاه میکرد .

  • چیه ؟ باور نداری ؟
  • چرا اما این وسط چندتا ابهام وجود داره
  • چه ابهامی ؟
  • یکیش اینکه تو شیطون رو درس میدی ، اونوقت چطور تونستی بی تفاوت از کنار اون دختر رد بشی ؟
  • آرمین ، یه طوری حرف می زنی که هر کی منو نشناسه فکر می کنه من خود شیطونم !
  • نه عزیزم ، شوخی می کنم ! تقصیر خودته
  • چی تقصیر منه ؟
  • از بس بچه مثبت بازی در میاری ، من این شوخیا رو باهات می کنم . بابا تو جوونی ، باید عشق و حال کنی !
  • اگه عشق و حال همونه که تو میگی ، بمیرم بهتر از اینه که جوونی کنم . خلاف من دوتا نخ سیگار ، اونم خاموش .

هر دو مون زدیم زیر خنده ،  آرمین بهم گفت :

  • آخه باهوش ، اگه خلافت دوتا نخ سیگار خاموشه پس چرا دوتاس ؟؟ باید اولی رو مصرف کنی تا نوبت دومی بشه دیگه !!
  • آره ، اصلا به این فکر نکرده بودم .
  • فرشید به خدا قسم ، جوونی به خوبی تو ندیدم . اگه برای لبخندایی که من روی لبای بقیه میندازم به خاطر هر کدوم یک امتیاز بگیرم ، کار دیشب تو صد امتیازی بود . مختصر و مفید
  • نه بابا ، اینقدر گناه دارم که این چیزا پاکش نمی کنه!
  • ولش ، اینم محل قرار

آرمین ماشین رو پارک کرد و همراه من پیاده شد و اومد کنارم ایستاد .

  • آرمین ، چرا کافی شاپ همیشگی قرار نذاشته ؟
  • نمی دونم ، رفتی داخل از خودش بپرس !
  • باشه ، نیم ساعت اینجا باشی من تمومش میکنم و میام ، اوکی ؟
  • نه ، منم میام تو !
  • تو کجا میخوای بیای ؟

خندید و جواب داد :

  • اومدم پولم رو بگیرم !
  • پولت ؟!

ادامه دارد ...

مجید نامداری


سلام بچه ها

اولا به خاطر غیبت طولانیم معذرت می خوام ، دوما داستان نازنین یه داستان . شاید افرادی تو جامعه باشن که اتفاقاتی که برای نازنین رخ میده برای اونها هم رخ بده ، اما این داستان از تخیل منه .

یکی از دوستان اشاره به شخصی که می شناخت داشت ، این نازنین با نازنین نام های دیگه فرق داره و هیچ ربطی به همدیگه ندارن .

ممنون