نازنین (قسمت سوم)

در اتاق رو زدم و رفتم داخل
-
سلام
-
در اتاق رو ببند
-
چشم
-
بیا نزدیک
-
بفرمائید امری داشتین
-
تو منو اوردی بیمارستان ؟
-
بله ، وظیفم بود !
-
قلط کردی که وظیفت بود ، آخه تو فضول بودی منو بیاری اینجا
-
ببخشید متوجه نمی شم
-
من رانندگی بلدم ، می دونم هم قرص اکس چقدر بده . برای چی منو اوردی بیمارستان ؟
-
خب تصادف کرده بودین ، باید می اوردمت بیمارستان
اصلا از برخوردش خوشم نیومد ، متوجه حرفاش هم نمی شدم که چی میگه . اخلاقش نه مثل خودش ، نه مثل اسمش قشنگ نبود . به گریه افتاده بود ، مثل بچه ها
-
حالا چی شده ؟ اگه میدونستم اینقدر بداخلاقی ، عمرا می اوردمت بیمارستان
-
تو نمی دونی من چه حالی دارم ، من میخواستم خودکشی کنم ، چرا نذاشتی ؟!
-
خودکشی !!!
فقط گریه می کرد ، دیگه چیزی بهش نگفتم اما منو بد جور برد تو فکر ، آخه یه دختر جوون برای چی باید خودکشی کنه اصلا برای چی باید به خودکشی فکر کنه ! تقریبا پانزده دقیقه اونجا بودم و نازنین فقط گریه می کرد ، کم کم آروم شد و از من به خاطر رفتارش معذرت خواهی کرد و همینطور به خاطر اینکه اوردمش بیمارستان تشکر کرد . آقا محمود هم داخل شد ، یکم صحبت کردیم . منم خداحافظی کردم و از بیمارستان خارج شدم . تمام راه رو تا خونه پیاده اومدم ، آخه نازنین چه مشکلی داشت که می خواست خود کشی کنه .
وقتی رسیدم خونه ساعت هفت شده بود ، داخل خونه شدم ، بابا مامان بیدار شده بودند . باهاشون برای اولین بار صبحونه رو خوردم و رفتم اتاقم تا استراحت کنم ، به مادرم هم سفارش کردم که اگه کسی منو کار داشت بگید نیستش تا راحت استراحت کنم . رو تختم دراز کشیدم با این که خیلی خوابم می اومد اما خوابم نمی برد . موبایلم رو گذاشته بودم روی سایلنت که اگه کسی تماس گرفت بیدار نشم ، طرفای ساعت نه بود که گوشیم شروع کرد به ویز ویز کردن . بهش بی محلی کردم اما طرف بی خیال نمی شد .
گوشی رو که برداشتم دیدم شقایق ، اصلا انتظار نداشتم باهام تماس بگیره ، شقایق منو خرد کرده بود ، دوست نداشتم بازم بازیچه دستش بشم . گوشی رو خاموش کردم تا دیگه نتونه تماس بگیره ، بعد از کلی این طرف و اون طرف شدن بالاخره از فکر نازنین بیرون اومدم و خوابم برد .
-
فرشید جان ، مادر ، نمی خوای بیدار بشی ؟
-
مامان بزار بخوابم
-
فرشید ساعت چهار ، بلند شو غذا بخور . گرسنه نیستی ؟
-
باشه مامان الآن میام
-
من غذا رو آماده می کنم ، زود بیا .
-
مادر من یه دوش میگیرم و میام
زیر دوش که بودم ماجرای دیشب مثل فیلم سینمایی از جلوی چشمام می گذشت ، باور نمی کردم که حضور من تو این ماجرا فقط به خاطر این بود که بفهمم نازنین می خواسته خود کشی کنه . یه جورایی می خواستم از همه ماجرا خبر داشته باشم . از حموم اومدم بیرون و نشستم سر میز غذا ، از فکر نازنین اومده بودم بیرون برای این که تا بوی غذا به مشامم میرسه دیگه هیچ چیزی نمی تونه تو غذا خوردنم خلل ایجاد کنه . همیشه بعد از ظهرا با آرمین میرفتم باشگاه بیلیارد اما نمی دونم چرا این باز بهم زنگ نزده بود که با هم قرار بزاریم ، یکم از دستش دلخور شده بودم آخه نامردیه بعد چهار سال رفاقت و یک سال قرار همیشگی برای بیلیارد ، اینبار تماس نگرفته بود . بیخیالش شدم و برنامه بعد از ظهرم رو خودم ردیف کردم .
از خونه زدم بیرون ، تا در خونه رو باز کردم آرمین با پژو مشکی و اسپرت خودش جلوی من ایستاده بود . تو چشماش نگاه کردم ، به جای این که من از بی وفاییش اخم کنم اون اخماش رو کشیده بود تو هم ، منم بدونه توجه بهش راهم رو کج کردم به سمت دیگه و راه افتادم . همون طور که راهم رو کج کردم به طرف اومد ، ماشینش رو با ریموت قفل کرد و گفت :
-
اِااااااااا ، کجا داری میری نامرد
-
من نامردم یا تو ؟؟؟ برو آرمین که اصلا حوصله ندارم
-
من برای چی نامردم ؟؟ منو میکاری بعدا بهم میگی نامرد ؟
-
آره نامرد ، بعد چهار سال رفاقت باید یادت بره که باهام قرار بزاری ؟
-
بابا چرا اینقدر تند راه میری ، صبر کن ببینم !
-
بیا ، صبر کنم که چی ؟ ریخت بی ریخت یه نامرد رو ببینم ؟
-
فرشید ، من باید طلبکار باشم نه تو
-
تو هر روز زنگ می زدی ! حالا باید طلبکار باشی ؟ نمی دونستم اینقدر پر رویی
-
به کجا زنگ بزنم ، هان ؟
-
به گوشیم دیگه ، همون که هر روز زنگ میزنی
-
عجب ، گوشیت رو خاموش کردی ، بعد انتظار داری بهت زنگ بزنم ؟
این حرف رو بهم زد و برگشت طرف ماشینش ، دستم رو کردم داخل جیبم و موبایلم رو در اوردم ، وای اینکه خاموشه ! تازه یادم افتاد که صبح خودم خاموشش کرده بودم ، دویدم طرف آرمین و بهش گفتم :
-
آرمین ، آرمین ببخشید . اصلا یادم نبود گوشی رو خاموش کرده بودم
-
به درک ، می خواد یادت باشه ، میخواد یادت نباشه
-
آرمین معذرت می خوام ، همش تقصیر این دختر شقایق بود
آرمین بدونه توجه به حرفم سوار ماشینش شد و روشنش کرد
-
چیه ایستادی منو نگاه می کنی ؟
-
تو رو خدا ، ببخش آرمین
-
چیو ببخشم ؟
-
چیو ؟! مگه الآن دعوا نمی کردیم ؟
-
بیا بالا بچه کوچولو ، تو هنوز منو نشناختی ؟
خنده افتاد رو لبام و سوار ماشین شدم ، اونم مثل همیشه با صدای سُر خوردن تایر روی آسفالت حرکت کرد ، واقعا دوستی به خوبی آرمین نداشتم .
-
فرشید
-
جانم
-
می خواستم درباره یه چیزی باهات صحبت کنم ، ناراحت نمی شی که ؟
-
نه ، ناراحت نمی شم
-
والا ، شقایق می خواد تو رو ببینه ، الآن داریم میریم پیشش !
-
می خواد منو ببینه ؟؟
-
آره
-
ولش کن آرمین ، اصلا دیگه بهش فکر نمی کنم
-
بزار حرفش رو بزنه ، صبح هم به خاطر همین باهات تماس گرفت اما وقتی دید خاموش کردی به من زنگ زد که رازیت کنم .
-
نگاه آرمین ، هر چی می خواد بگه ، برام مهم نیست . من دوسش داشتم ، می خواستم باهاش ازدواج کنم اما بعد نه ماه دوستی و دوستت دارم و دوستم داره از پشت بهم خنجر زد ، نمی خوام ببینمش !
-
فرشید بزار حرفش رو بزنه ، تو دیگه باهاش دوست نشو اما بهش اجازه بده حرفش رو بزنه .
منم بی میل به آرمین جواب مثبت دادم ، آرمینم بازم اون لبخند فاتحانش رو زد و پاش رو بیشتر روی گاز فشار داد .
-
فرشید برای چی گوشیت خاموش بود ؟
-
می خواستم بخوابم !
-
آها ، حالا که می خواستی بخوابی ، پس دیشب چه کار می کردی ؟
-
دیشب جایی گیر کردم ، نتونستم بخوابم !
-
ای نامرد ، بازم تنها خوری کردی ؟
-
تنهاخوری ؟!
-
آره دیگه ، تو ریختت از دور میگه یا مهمونی بودی یا در حال شیطونی . نباید رفیق شفیقت رو خبر می کردی ؟؟
-
نه آرمین ، خبری نبود . دیشب بیمارستان بودم !
-
بیمارستان ؟! برای کسی اتفاقی افتاده بود ؟ خودت چیزیت شده بود به سلامتی ؟
-
نه بابا ، چیزی نشده بود . دیشب سمت راهم به سمت بی خوابی و بیمارستان بود !
-
خب تعریف کن دیگه
همه ی اتفاق دیشب رو برای آرمین تعریف کردم ، اونم کلی تعجب کرده بود و بهم چپ چپ نگاه میکرد .
-
چیه ؟ باور نداری ؟
-
چرا اما این وسط چندتا ابهام وجود داره
-
چه ابهامی ؟
-
یکیش اینکه تو شیطون رو درس میدی ، اونوقت چطور تونستی بی تفاوت از کنار اون دختر رد بشی ؟
-
آرمین ، یه طوری حرف می زنی که هر کی منو نشناسه فکر می کنه من خود شیطونم !
-
نه عزیزم ، شوخی می کنم ! تقصیر خودته
-
چی تقصیر منه ؟
-
از بس بچه مثبت بازی در میاری ، من این شوخیا رو باهات می کنم . بابا تو جوونی ، باید عشق و حال کنی !
-
اگه عشق و حال همونه که تو میگی ، بمیرم بهتر از اینه که جوونی کنم . خلاف من دوتا نخ سیگار ، اونم خاموش .
هر دو مون زدیم زیر خنده ، آرمین بهم گفت :
-
آخه باهوش ، اگه خلافت دوتا نخ سیگار خاموشه پس چرا دوتاس ؟؟ باید اولی رو مصرف کنی تا نوبت دومی بشه دیگه !!
-
آره ، اصلا به این فکر نکرده بودم .
-
فرشید به خدا قسم ، جوونی به خوبی تو ندیدم . اگه برای لبخندایی که من روی لبای بقیه میندازم به خاطر هر کدوم یک امتیاز بگیرم ، کار دیشب تو صد امتیازی بود . مختصر و مفید
-
نه بابا ، اینقدر گناه دارم که این چیزا پاکش نمی کنه!
-
ولش ، اینم محل قرار
آرمین ماشین رو پارک کرد و همراه من پیاده شد و اومد کنارم ایستاد .
-
آرمین ، چرا کافی شاپ همیشگی قرار نذاشته ؟
-
نمی دونم ، رفتی داخل از خودش بپرس !
-
باشه ، نیم ساعت اینجا باشی من تمومش میکنم و میام ، اوکی ؟
-
نه ، منم میام تو !
-
تو کجا میخوای بیای ؟
خندید و جواب داد :
-
اومدم پولم رو بگیرم !
-
پولت ؟!
ادامه دارد ...
مجید نامداری
سلام بچه ها
اولا به خاطر غیبت طولانیم معذرت می خوام ، دوما داستان نازنین یه داستان . شاید افرادی تو جامعه باشن که اتفاقاتی که برای نازنین رخ میده برای اونها هم رخ بده ، اما این داستان از تخیل منه .
یکی از دوستان اشاره به شخصی که می شناخت داشت ، این نازنین با نازنین نام های دیگه فرق داره و هیچ ربطی به همدیگه ندارن .
ممنون