نازنین (قسمت اول)
سلام به همه بچه های گل که من و بلاگم رو تو این روزها از یاد نبردن . سفری ۳ ۴ روزه برام پیش اومده بود که متاسفانه تا یک هفته ادامه پیدا کرد ، از همتون معذرت می خوام !
ضمنا کسایی که داستان یک لحظه تردید رو به صورت فایل نوشت افزار یا همون Office Word می خوان ، ایمیل های خودشون رو در قسمت نظر خواهی همین پست وارد کنن ، نظر هم یادتون نره
.
ممنون
نازنین

طبق معمول بعد از خوردن شام حدود ساعت ده یازده از خونه زدم بیرون تا پیادروی کنم ، اولش برای آروم کردن اعصابم بود اما الآن شده بود عادت . تا حالا لب به سیگار نزده بودم اما نمی دونم چرا این بار برای امتحان کردنش وسوسه شدم ، از بقالی سر خیابون یه نخ سیگار خریدم . همینطوری باهاش بازی می کردم که روشنش کنم یا نه ، دیگه بعد شکستی که خورده بودم زندگی برام بی اهمیت شده بود . نشستم لب جدول و سیگار رو گذاشتم دم دهنم و فندکم رو در اوردم ، تا فندک روشن شده رو نزدیک سیگار کردم یه ماشین که از دور داشت به طرفم می اومد توجهم رو به خودش جلب کرد آخه مستقیم داشت به طرفم می اومد . یه ماشین سفید رنگ مدل بالا خارجی بود که اگه خودم رو پرت نمی کردم با سرعتی که داشت ، بهم برخورد می کرد من حتما می مردم .
وقتی از روی زمین بلند شدم برگشتم که بهش فحش بدم که همون لحظه با درخت کنار خیابون برخورد کرد ، کسی تو خیابون نبود من که شاهد صحنه برخورد بودم نفسم بند اومده بود ! آروم آروم نزدیک ماشین شدم ، وقتی رسیدم به ماشین دختر جوونی پشت فرمون بود که صورتش پر از خون شده بود . با همون صورت خونی می شد حدس زد که دختر قشنگ و پولداریه ، بچه مایع داره . نمیدونستم تو اون موقعیت باید چکار کنم ، یعنی می دونستم اما دست و پام رو گم کرده بودم . تقریبا ساعت نزدیک دوازده شده بود ، اون موقع شب ماشین پیدا نمی شد . خونه خودمون نزدیک بود ، سریع برگشتم طرف خونه و سوئیچ ماشین بابا رو برداشتم ، یه جورایی ماشین رو کش رفتم . اومدم کنار ماشینش ایستادم ، نمی دونستم چکار کنم آخه اون دختر بود و من پسر یعنی مشکلی نداشت که بغلش می کردم و می اوردمش تو این ماشین !! آخر خودم رو رازی کردم که این کار رو بکنم ، ازپشت فرمون به زور اوردمش بیرون ، گذاشتمش عقب ماشین و رفتم طرف بیمارستان .
خوشبختانه اونجا پرستار زن بود و اون رو از ماشین پیاده کردن گذاشتنش روی برانکارد ، بردنش داخل اورژانس منم که خیالم از رسوندن اون دختر به بیمارستان راحت شده بود می خواستم از بیمارستان خارج بشم که نگهبان مانع خروج من شد . فکر می کرد من باهاش تصدف کردم ، منم مجبور شدم همونجا توی اورژانس بمونم تا ثابت بشه که من باهاش تصدف نکردم . تو لابی اورژانس نشسته بودم و به حکمت کار امشب خدا فکر می کردم که پرستار صدام زد ، نزدیک ایستگاه پرستاری شدم ببینم چی میگه .
-
بله منو صدا زدین
-
بله آقا ، مشخصات خانم رو بنویسید تا براش پرونده درست کنیم
-
من بنویسم
-
بله دیگه مگه خانمتون نیست
-
نه ، ایشون با ماشین تصادف کردند
-
پس شما باهاش تصادف کردین ، باید منتظر بمونید تا مامورا یا خانوادش بیان
-
نه من باهاش تصادف نکردم ، اون دختر خودش پشت فرمون بود . اصلا نزدیک بود منو زیر بگیره
-
آقا این چیزا به ما ربطی نداره ، شما منتظر بمونید
-
چشم
-
خانم رضایی بین وسایل اون مصدوم تصادفی بگرد ببین موبایل داره
از کار خودم پشیمون شده بودم ، آخه فضول ، به تو چه ربطی داشت که کمکش کنی ، می دونی اگه چیزیش بشه همه چیز می افته گردن تو ، ای خدا این چه بدبختی که منو انداختی داخلش . وای بابا رو چکار کنم ، منو می کشه . نزدیک ایستگاه بودم که پرستار با موبایل دختره برگشت ، تو لیست شماره ها دنبال یه شماره خاص می گشتن .
-
خانم اصلانی ، بیا این شماره رو با اسم منزل سیو کرده
-
بده ببینم کی برمیداره
سر پرستاره تلفن رو برداشت و شماره رو گرفت ، کسی گوشی رو برنمی داشت . چند بار تکرار کرد تا بالاخره جواب دادن ، نمی دونم اون طرف خط کی بود و چی گفت ، پرستار آروم آروم ماجرا رو تعریف کرد و آدرس بیمارستان رو داد .
-
خانم اصلانی کی بود
-
نمی دونم یه پیرمرد بود ، خودش رو پدر بزرگش معرفی کرد
-
پس پدر و مادرش ؟!
-
نمیدونم ، خانم رضایی به کارت برس . این چیزا به ما ربطی نداره
-
ببخشید خانم پرستار ، حالش چطوره
-
خوشبختانه مشکلی براش پیش نیومده اما مشکل دیگه ای داره
-
چه مشکلی
-
ببخشید آقا ، شما جزء خانوادش نیستین که بتونم همه چیز رو بهتون بگم . فقط منتظر باشین تا خانوادش برسن ، چون از تصادف آسیب جدی ندیده احتمالا خانوادش کاری باهات ندارن البته امیدوارم .
-
باشه ، فقط اگه کس وکارش اومدن به منم خبر بدین
-
باشه حتما
بازم انتظار ، از چیزی که بدم می اومد . رفتم روی صندلی نشستم تا ببینم خدا این داستان رو کجا می بره ، ساعت دو و نیم شده بود که موبایلم زنگ خورد . اوه اوه مادرم بود ، چی بهش بگم !
-
سلام مامان
-
سلام فرشید ، کجایی ؟ با ماشین کجا رفتی ؟
-
مامان من بیمارستانم
-
بیمارستان !!! چیزی شده ؟ حالت خوبه ؟
-
بله مامان جون ، من خوبم تو خیابون که بودم یکی تصادف کرده بود رسوندمش بیمارستان
-
فرشید مطمئن باشم ؟؟؟
-
بله مادر مطمئن باشین
-
خب برای چی بر نمی گردی خونه ؟
-
نمی زارن ، فکر می کنن من باهاش تصادف کردم . یا باید خانوادش بیان و رضایت بدن یا مامورا بیان
-
نکنه با ماشین تصادف کردی ؟
-
نه مادر ، شما به رانندگی من اعتماد ندارین ؟
-
چرا دارم ، اما اتفاق یک بار می افته . حالا کدوم بیمارستان هستی ؟
-
برای چی می خواین ، من کارم حل بشه میام خونه
-
نه ، من دلم اینجا آروم نمی شه ، با بابات میاییم ببینیم چه خبره
-
لازم نیست بیایید ، اما باشه ، بیمارستان ابن سینا
-
ما الآن میاییم ، خداحافظ
-
خداحافظ
نمی دونستم برخورد بابا چی می تونه باشه ، از این که ماشین رو یواشکی برداشتم مطمئن بودم که اعصبانی می شه . باید خودم رو با هر برخوردی آماده می کردم ، سر پرستار صدام زد . بلند شدم و رفتم جلو
-
بفرمائید
-
شما اسمتون چیه ؟
-
فرشید ، فرشید طاهری
-
اون پیرمردی که اونجان پدربزرگشه ، با تلفن صحبت می کردین اومد .
-
ممنون
حالا برم بهش چی بگم ، حرفمو باور می کنه یا نه . باداباد ، هر چی خدا بخواد همون میشه .
ادامه دارد ...
مجید نامداری