سلام به همه بچه های گل که من و بلاگم رو تو این روزها از یاد نبردن . سفری ۳ ۴ روزه برام پیش اومده بود که متاسفانه تا یک هفته ادامه پیدا کرد ، از همتون معذرت می خوام !

ضمنا کسایی که داستان یک لحظه تردید رو به صورت فایل نوشت افزار یا همون Office Word می خوان ، ایمیل های خودشون رو در قسمت نظر خواهی همین پست وارد کنن ، نظر هم یادتون نره  .

ممنون

نازنین

طبق معمول بعد از خوردن شام حدود ساعت ده یازده از خونه زدم بیرون تا پیادروی کنم ، اولش برای آروم کردن اعصابم بود اما الآن شده بود عادت . تا حالا لب به سیگار نزده بودم اما نمی دونم چرا این بار برای امتحان کردنش وسوسه شدم ، از بقالی سر خیابون یه نخ سیگار خریدم . همینطوری باهاش بازی می کردم که روشنش کنم یا نه ، دیگه بعد شکستی که خورده بودم زندگی برام بی اهمیت شده بود . نشستم لب جدول و سیگار رو گذاشتم دم دهنم و فندکم رو در اوردم ، تا فندک روشن شده رو نزدیک سیگار کردم یه ماشین که از دور داشت به طرفم می اومد توجهم رو به خودش جلب کرد آخه مستقیم داشت به طرفم می اومد . یه ماشین سفید رنگ مدل بالا خارجی بود که اگه خودم رو پرت نمی کردم با سرعتی که داشت ، بهم برخورد می کرد من حتما می مردم .

وقتی از روی زمین بلند شدم برگشتم که بهش فحش بدم که همون لحظه با درخت کنار خیابون برخورد کرد ، کسی تو خیابون نبود من که شاهد صحنه برخورد بودم نفسم بند اومده بود ! آروم آروم نزدیک ماشین شدم ، وقتی رسیدم به ماشین دختر جوونی پشت فرمون بود که صورتش پر از خون شده بود . با همون صورت خونی می شد حدس زد که دختر قشنگ و پولداریه ، بچه مایع داره . نمیدونستم تو اون موقعیت باید چکار کنم ، یعنی می دونستم اما دست و پام رو گم کرده بودم . تقریبا ساعت نزدیک دوازده شده بود ، اون موقع شب ماشین پیدا نمی شد . خونه خودمون نزدیک بود ، سریع برگشتم طرف خونه و سوئیچ ماشین بابا رو برداشتم ، یه جورایی ماشین رو کش رفتم . اومدم کنار ماشینش ایستادم ، نمی دونستم چکار کنم آخه اون دختر بود و من پسر یعنی مشکلی نداشت که بغلش می کردم و می اوردمش تو این ماشین !! آخر خودم رو رازی کردم که این کار رو بکنم ، ازپشت فرمون به زور اوردمش بیرون ، گذاشتمش عقب ماشین و رفتم طرف بیمارستان .

خوشبختانه اونجا پرستار زن بود و اون رو از ماشین پیاده کردن گذاشتنش روی برانکارد ، بردنش داخل اورژانس منم که خیالم از رسوندن اون دختر به بیمارستان راحت شده بود می خواستم از بیمارستان خارج بشم که نگهبان مانع خروج من شد . فکر می کرد من باهاش تصدف کردم ، منم مجبور شدم همونجا توی اورژانس بمونم تا ثابت بشه که من باهاش تصدف نکردم . تو لابی اورژانس نشسته بودم و به حکمت کار امشب خدا فکر می کردم که پرستار صدام زد ، نزدیک ایستگاه پرستاری شدم ببینم چی میگه .

  • بله منو صدا زدین
  • بله آقا ، مشخصات خانم رو بنویسید تا براش پرونده درست کنیم
  • من بنویسم
  • بله دیگه مگه خانمتون نیست
  • نه ، ایشون با ماشین تصادف کردند
  • پس شما باهاش تصادف کردین ، باید منتظر بمونید تا مامورا یا خانوادش بیان
  • نه من باهاش تصادف نکردم ، اون دختر خودش پشت فرمون بود . اصلا نزدیک بود منو زیر بگیره
  • آقا این چیزا به ما ربطی نداره ، شما منتظر بمونید
  • چشم
  • خانم رضایی بین وسایل اون مصدوم تصادفی بگرد ببین موبایل داره

از کار خودم پشیمون شده بودم ، آخه فضول ، به تو چه ربطی داشت که کمکش کنی ، می دونی اگه چیزیش بشه همه چیز می افته گردن تو ، ای خدا این چه بدبختی که منو انداختی داخلش . وای بابا رو چکار کنم ، منو می کشه . نزدیک ایستگاه بودم که پرستار با موبایل دختره برگشت ، تو لیست شماره ها دنبال یه شماره خاص می گشتن .

  • خانم اصلانی ، بیا این شماره رو با اسم منزل سیو کرده
  • بده ببینم کی برمیداره

سر پرستاره تلفن رو برداشت و شماره رو گرفت ، کسی گوشی رو برنمی داشت . چند بار تکرار کرد تا بالاخره جواب دادن ، نمی دونم اون طرف خط کی بود و چی گفت ، پرستار آروم آروم ماجرا رو تعریف کرد و آدرس بیمارستان رو داد .

  • خانم اصلانی کی بود
  • نمی دونم یه پیرمرد بود ، خودش رو پدر بزرگش معرفی کرد
  • پس پدر و مادرش ؟!
  • نمیدونم ، خانم رضایی به کارت برس . این چیزا به ما ربطی نداره
  • ببخشید خانم پرستار ، حالش چطوره
  • خوشبختانه مشکلی براش پیش نیومده اما مشکل دیگه ای داره
  • چه مشکلی
  • ببخشید آقا ، شما جزء خانوادش نیستین که بتونم همه چیز رو بهتون بگم . فقط منتظر باشین تا خانوادش برسن ، چون از تصادف آسیب جدی ندیده احتمالا خانوادش کاری باهات ندارن البته امیدوارم .
  • باشه ، فقط اگه کس وکارش اومدن به منم خبر بدین
  • باشه حتما

بازم انتظار ، از چیزی که بدم می اومد . رفتم روی صندلی نشستم تا ببینم خدا این داستان رو کجا می بره ، ساعت دو و نیم شده بود که موبایلم زنگ خورد . اوه اوه مادرم بود ، چی بهش بگم !

  • سلام مامان
  • سلام فرشید ، کجایی ؟ با ماشین کجا رفتی ؟
  • مامان من بیمارستانم
  • بیمارستان !!! چیزی شده ؟ حالت خوبه ؟
  • بله مامان جون ، من خوبم تو خیابون که بودم یکی تصادف کرده بود رسوندمش بیمارستان
  • فرشید مطمئن باشم ؟؟؟
  • بله مادر مطمئن باشین
  • خب برای چی بر نمی گردی خونه ؟
  • نمی زارن ، فکر می کنن من باهاش تصادف کردم . یا باید خانوادش بیان و رضایت بدن یا مامورا بیان
  • نکنه با ماشین تصادف کردی ؟
  • نه مادر ، شما به رانندگی من اعتماد ندارین ؟
  • چرا دارم ، اما اتفاق یک بار می افته . حالا کدوم بیمارستان هستی ؟
  • برای چی می خواین ، من کارم حل بشه میام خونه
  • نه ، من دلم اینجا آروم نمی شه ، با بابات میاییم ببینیم چه خبره
  • لازم نیست بیایید ، اما باشه ، بیمارستان ابن سینا
  • ما الآن میاییم ، خداحافظ
  • خداحافظ

نمی دونستم برخورد بابا چی می تونه باشه ، از این که ماشین رو یواشکی برداشتم مطمئن بودم که اعصبانی می شه . باید خودم رو با هر برخوردی آماده می کردم ، سر پرستار صدام زد . بلند شدم و رفتم جلو

  • بفرمائید
  • شما اسمتون چیه ؟
  • فرشید ، فرشید طاهری
  • اون پیرمردی که اونجان پدربزرگشه ، با تلفن صحبت می کردین اومد .
  • ممنون

حالا برم بهش چی بگم ، حرفمو باور می کنه یا نه . باداباد ، هر چی خدا بخواد همون میشه .

ادامه دارد ...

مجید نامداری