وقتی رسیدم خونه کسی خونه نبود ، خیالم راحت شد که از بازپرسی مامان و سوالای شهاب خبری نیست . رفتم تو اتاقم خیلی وقت بود خواب راحت نرفته بودم ، امیدی که آقا سید بهم داده بود باعث آرامشم شده بود . هنوز تو فکر بودم که به کامران چی بگم که دیگه چیزی نفهمیدم .

وقتی از خواب بلند شدم به ساعت نگاه کردم ، تقریبا سه یا چهار ساعت بود که خواب بودم یه خواب عمیق و راحت . مادر و شهاب برگشته بودن خونه ، با چشمای پف کرده رفتم و باهاشون سلام علیک کردم . مادرم گفت : همینه دیگه ، شبا بشین گلدوزی کن اونوقت الآن اینطوری ، وسط روز با لباسای بیرونت بخواب . یه لبخند ریز به مادر نشون دادم و برگشتم اتاقم . شهاب هم طبق معمول طاقت نیاورد و دنبالم اومد .

  • شیما تعریف کن
  • چی رو تعریف کنم ؟
  • چی رو !!!! مگه کامران رو ندیدی ؟
  • چرا دیدمش
  • خب چی گفت ؟ بخشیدت ؟
  • باهاش صحبت نکردم شهاب
  • چی ؟ باهاش صحبت نکردی ؟! یعنی چی ؟
  • نتونستم برم جلو ، ترسیدم شهاب ، ترسیدم
  • پس این همه مدت چکار می کردی ؟
  • یکی از دوستای صمیمیش باهاش بود ، پسر خوبیه . بهش همه چیز رو گفتم ، قرار شده بهم زنگ بزنه

سوالای شهاب کم کم تموم شد و از اتاقم رفت ، دل گرمیه خاصی داشتم . یه حسی که بهم می گفت آقا سید همه چیز رو درست میکنه . انتظار خیلی سخته ، سه روز بود منتظر تماس آقا سید بودم تا اینکه انتظارم به پایان رسید .

  • سلام ، بفرمائید
  • سلام شیما خانم ، منم سید
  • بله آقا سید شناختم ، چه خبر ؟
  • تقریبا کامران رو آماده کردم تا با هم روبرو بشین .
  • آقا سید سخته این کار
  • می دونم ، اما آخرش چی ؟ باید با هم روبرو بشین یا نه ؟
  • بله ، حق با شماست . کی ؟
  • شما فردا بیایدد به این آدرس ، یه کافی شاپ خوبه . منم اونجام ، باهاتون هماهنگ می کنم که چکار کنید
  • چشم آقا سید ، فردا می بینمتون

آدرس رو از آقا سید گرفتم و فقط به زمان که داره می گذره فکر می کردم . چه نقشه ای داشت ، برنامه چی بود !!! شهاب رو هم در جریان گذاشتم ، بازم می خواست همراهم بیاد که نذاشتم ، همون یبار برای هفت پشتم بس بود . روز قرار ، ساعت چهار از راه رسیده بود . کافی شاپ خوبی بود اما فکر نمی کردم آقاسید بد قول باشه ، حدود یک ربع اونجا تنها بودم که یکی از پشت صدام کرد و منو متوجه خودش کرد . کامران بود ، با یه دسته گل رز !!!

  • سلام شیما

نمی تونستم حرف بزنم ، فقط متعجب بهش نگاه می کردم . دست گل رو گرفت طرفم و گفت :

  • نمی خوای جواب سلامم رو بدی ؟ نمی خوای گلایی که دوست داری رو بگیری ؟

با کلی خجالت دسته گل رو گرفتم ، سرم رو انداختم پایین و گفتم :

  • سلام کامران ، ببخشید
  • خوبی عزیزم ؟ چه خبر ؟
  • کامران به خدا من از اصل ماجرا خبر نداشتم
  • اشکال نداره عزیزم ، سید همون روزی که دیده بودیش همه چیز رو بهم گفت . این سه روزم فقط برای این طول کشید که من خودم رو آماده کنم !
  • واقعا نمی دونم چطوری ازت معذرت خواهی کنم
  • من یه راهی رو برای معذرت خواهی بلدم
  • چه راهی ؟
  • تا آخر عمرت ، سرنشین قلبم باشی
  • اما کامران ...
  • آها یه شرط دیگه
  • چی ؟
  • باید تلافیه کتکای اونروز رو به شهاب بزنم !
    نترس بابا شوخی کردم .
  • کامران خیلی خوبی ، خیلی آقایی . اما من نمی تونم باهات زندگی کنم
  • چیه بازم موردی از من دیدی ؟ یا  ...  یا نامزد کردی ؟
  • نه کامران هیچ کدوم
  • پس چی ؟ نکنه سلیقت عوض شده ؟
  • نه ، اگه هر اتفاقی بیوفته بازم دوست دارم ، اما ...
  • اما چی شیما ؟ بعد این مدت بازم داری بازی درمیاری ؟
  • ببین کامران من به نیت پاکت اصلا شک ندارم ، اما من در حق تو جفا کردم . اگه تو هم منو ببخشی من نمی تونم خودم رو ببخشم . نمی تونم یه عمر توی چشمای تو نگاه کنم و خجالت نکشم ، نمیتونم کامران
  • ببین شیما ، من بخشیدمت ، آخه این حرفا چیه می زنی ؟
  • درکم کن کامران ، تو از بزرگواریته که منو بخشیدی اما ...
  • شیما داری بهونه میاری ، من شرط بخشیدن تو رو بهت گفتم . اگه قبول می کنی همین الآن اجازه تماس بده تا به مادرم بگم قرار خواستگاری رو بزاره ، اگه هم قبول نمی کنی ، روز قیامت منتظر بخشیدنم باش !

کلی باهام صحبت کرد تا اجازه دادم تماس بگیره ، هنوز مثل قبل بود . آدم رو تا قانع نمی کرد دست بردار نبود و مثل همیشه مهربون . همون جا ، جلوی من با مادرش تماس گرفت و بهش شماره خونمون رو با آدرس داد . ماجرا به خوبی تموم شده بود و دوباره به اون روزای عاشقی برگشته بودیم ، مادر کامران برای آخر همون هفته قرار خواستگاری رو گذاشتن ، پدر و مادرم هم از کامران خوششون اومد و تصمیم گیری رو گذاشتن به عهده خودم . جواب منم که از ته دل بله بود .

قرار مراسم عقد و عروسی رو هم برای ماه بعد ، بعد یک ماه رفتیم زیر یه سقف . اوایل زندگیمون از کامران خجالت می کشیدم اما کامران بهم ثابت کرد که واقعا منو بخشیده و همه اون ماجراها رو از ذهنش پاک کرده بود . یه عمر زندگی شیرین منتظر ما بود ...

پایان

مجید نامداری