در سمت چپ مغازه خانه ای قدیمی قرار داشت که چند تا دانشجو داخلش زندگی می کردند . یکیشون که به نظر نویسنده می اومد می خواست داستان زندگی من را بنویسه ولی بعد از اینکه زندگیم رو برایش تعریف کردم . به من گفت شرمنده من مودب پور هستم باید به دوستم صادق هدایت بگم بیاد و داستان زندگی شما را بنویسد بعد با لبخندی از خانه من خارج شد و هنوز هم دوستش برای نوشتن زندگی من نیامده است .

محمد بزاز از مغاره خارج شد و به من گفت : سلام اقا علی باز 5 شنبه اخر ماه شد تو راه افتادی .

فقط نگاهش کردم . او بی ارزش تر از ان بود که جوابش را بدهم . نویسنده دانشجو از کنارم گذشت . به من نگاهی کرد و با لبخند به من سلام کرد

گفتم سلام اقای مودب پور

گفت دوستم اومد پیشتون؟

گفتم اقای هدایت رو می گید؟ نه نیومده ولی اگه امروز می اومد برای نوشتن خیلی روز خوبی بود

گفت ایشالله فردا خدمتتون حتما می رسه

لبخندی زد و از من دور شد . به سمت محمد بزاز رفت . گوشام رو تیز کردم . در مورد من حرف می زدند .

-  چی شده اقا علی از خونه اومده بیرون

- این پیر مرد نحس 5 شنبه اخر هر ماه از خونه بیرون می یاد تا برای ما نحسی بیاره

- 5 شنبه اخرهر ماه ؟

- اره اون روز یه بلا سر یه نفر می یاد من نمی دونم چرا این پیر مرد بد شگون نمی میره از دستش راحت بشیم .

 با گفتن این حرف و لبخند شهین خانوم که مثل من حرف های اون ها را شنود می کرد . انقدر  عصبانی شدم که یادم رفت60 ساله هستم با قدرت از جای خودم بلند شدم . با دادن چند دشنام به سمتشون حرکت کردم . محمد بزاز و اقای مودب پور هم با عجله به سمتم اومدند . من خودم رو برای دعوا اماده کردم .  به من رسیدند و از کنارم گذشتند . تعجب کردم برگشتم و به انها نگاه کردم انها به سمت خانه من رفتند نگاهم به  مردی افتاد که کنار در من بر روی زمین افتاده بود .

انگار نحسی این ماه این مرد را گرفته بود . به سمت انها حرکت کردم . محمد بزاز انگار از مرگ  مرد خشنود بود و لبخند می زد اما اقای مودب پور گریه می کرد . به انها رسیدم چهره پیر مرد برای من اشنا بود . وای خدای من این چهره را من چند دقیقه پیش در اینه دیده بودم .

پایان

ایلیا خدا بخش