یک لحظه تردید (قسمت نهم)

بعد یک ماه تلاش بدونه نتیجه سوار تاکسی بودم ، راننده تاکسی عجول بود اما پشت چراغ راهنمایی گیر افتاد . تو دلم بهش می خندیدم ، چند وقت بود که اصلا خنده به لبام ننشسته بود . همینطوری که تو این فکرا بودم چشمم افتاد به یه جوون که قیافش خیلی شبیه کامران بود ، داشت از خط عابر رد می شد . خوب که دقت کردم خود کامران بود ، فوری از ماشین پیاده شد و با راننده حساب کردم . جرات نکردم نزدیکه کامران بشم ، آخه نمی دونم تو این مدت چی به کامران !
همینطوری خیابونا رو پشت سرش میزاشت ، انگار برای رفتن یا رسیدن دونبال هدفی نبود . چهل دقیقه بود دنبالش بودم تا رفت داخل یه مغازه لباس فروشی ، سه نفر اونجا بودن ، دو تا خانم و یه آقا که قیافش آشنا بود ! خوب که دقت کردم آقا سید بود ، دوست صمیمیه کامران . کامران مثل اینکه اونجا رو اداره میکرد ، رئیس بود چون اون دخترا خیلی زیاد بهش احترام میزاشتن . نمی خواستم خودم رو قبل از اینکه چیزی از کامران بدونم بهش نشون بدم پس منتظر شدم تا از مغازه بره ، شاید آقا سید حرفایی برای شنیدن برام داشته باشه !
-
نزدیکه ظهر بود که مامان زنگ زد ،
-
الو ، سلام
-
سلام مامان
-
کجایی شیما ظهرها ، می خوایم غذا بخوریم !
-
مامان من جایی کار دارم نمی تونم بیام
-
بیا خونه بعد برو دنبال کارت ، بدنت به انرژی احتیاج داره
-
آخه
-
آخه نداره ، زود بیا منتظرتیم
-
باشه
-
قربونت ، منتظرم
-
مامان مامان
-
بله ، چرا داد میزنی ؟
-
ببخشید ، شهاب هستش ؟
-
بله ، کارش داری ؟
-
بله ، میشه گوشی و بدین بهش !؟
-
باشه
-
شهاب ، شهاب شیما کارت داره
.............
.............
-
سلام شیما ، چه خبر ؟
-
شهاب کامران رو پیدا کردم ، مامان رو بپیچون . گیر داده به نهار
-
چه خوب ، می خوای بیام ؟
-
نه ، تو فقط مامان رو بپیچون
-
باشه
-
خداحافظ
-
خداحافظ
خدا رو شکر کردم شهاب خونه بود ، بازم منتظر موندم تا کامران بره . پیش خودم گفتم قدیم خیلی برای غذا خوردن عجله داشت حالا که باید عجله داشته باشه ، گرسنش نیست . دخترا از مغازه رفتند ، فکر کنم اونا گرسنشون شده بود . دیگه صبرم به لبم رسیده بود که آقا سید از مغازه اومد بیرون ، منم چون می خواستم باهاش صحبت کنم رفتم دنبالش .
اینقدر منتظر شدم تا از مغازه دور شدیم ، خودم رو رسوندم بهش !
-
سلام آقا سید
-
مثل اینکه خورده باشه و دیوار همونجا میخکوب شد .
-
فقط یه نفر به من می گفت آقا سید ، سلام شیما خانم
-
سلام ، بله اون یه نفرم من بودم ، خوب یادتونه
-
بله ، درسته خودتون این روزا نستید اما آثار و خاطراتتون همیشه هست
-
نمی فهمم دارید در مورد چی صحبت می کنید
-
نمی قهمید یا خودتون رو به اون راه زدی ؟!
-
نه واقعا متوجه نیستم
-
کامران رو میگم ، با اینکه شما بی دلیل رهاش کردین هنوز اسم شما رو لباشه
با اینکه ترکش کردین ، هنوز یادگاریای شما دنبالشه
داشتم از خجالت آب می شدم ، این بر خورد آقا سید منو آب کرد ، برخورد کامران چه شکلیه !!
-
آقا سید اگه شما ماجرا رو بفهمید اینطوری باهام رفتار نمی کنید
-
ماجرا ... !؟ ماجرایی به غیر از نابود شدن کامران این وسط اتفاق نیوفتاده
کامران با رفتن شما نابود شد ، برای اینکه پدر و مادرش دردش رو نفهمن روزی ده جور قرص می خوره تا سرپا باشه . قرصایی که فیل رو میخوابونه ، کامران رو آروم نمی کنه ! چطور تونستید این کار رو بکنید ؟
بغض گلوم رو گرفته بود ، نمی تونستم صحبت کنم . من که جلوی پدر مادرم گریه نمی کردم اونجا وسط خیابون گریم گرفت . آقا سید یکم آرومم کرد و ازم خواست بریم یه گوشه بشینیم ! همه ماجرا رو براش تعریف کردم ، از سیر تا پیاز . از حرفهای شهاب تا اتفاق اونروز توی پارک ، ازش کمک خواستم نه اینکه من و کامران به هم برسیم ، ازش خواستم کمکم کنه که کاری کنم کامران منو ببخشه !
بهم گفت باید فکر کنه ببینه چکار میتونه بکنه که کامران منو ببخشه ، خوشحال شده بودم چون حرفم رو باور کرده بود و همیطور اینکه نفوذ زیادی روی کامران داشت . شمارم رو گرفت و منو راهی خونه کرد ، گفت خبرم می کنه منم با یه دنیا امید برگشتم خونه !
وقتی رسیدم خونه کسی خونه نبود ، خیالم راحت شد که از بازپرسی مامان و سوالای شهاب خبری نیست . رفتم تو اتاقم خیلی وقت بود خواب راحت نرفته بودم ، امیدی که آقا سید بهم داده بود باعث آرامشم شده بود . هنوز تو فکر بودم که به کامران چی بگم که دیگه چیزی نفهمیدم .
ادامه دارد ...
مجید ن
از همه بچه هایی که تا الآن این قسمت از داستان رو خوندم به خاطر اشتباهات تایپی فراوون معذرت میخوام .
این روزا اتفاقی برام افتاده که تو شادی غرق شدم ، پس منو ببخشین ! ![]()