• به به،  سلام خانم شیما بروسلی ، کجا با این عجله ؟
  • شیما چرا پای چشمات سیاه شده ؟
  • چی میگی خانم ؟؟ از بس قربون صدقش رفتی روش تو روی داداشش باز شده !

اینجا هم بدونه این که حرفه اضافی بزنم گفتم سلام و رفتم بیرون ، تا سر کوچه پشت سرم رو هم نگاه نکردم که شاید نگاهم تو نگاهه بابا و مامان بیوفته .

سوار تاکسی شدم و رفتم به طرف کلاس ، وقتی رسیدم اونجا نتونستم برم تو یعنی حاله هیچی رو نداشتم  . پیاده را افتادم طرف پارکی که اون نزدیکی بود ، فقط فکر میکردم که تو این موقعیت بهترین کار چی می تونه باشه .  باید کامران رو پیدا می کردم و ازش معذرت خواهی می کردم ، خوب می دونستم که اگه همه چیز رو بهش بگم درکم میکنه و منو می بخشه البته اگه تو این هفده ماه اخلاقش عوض نشده باشه .

اول تصمیم گرفتم که برم در خونشون اما جون نمی دونستم ممکنه چه واکنشی داشته باشه یا هنوز مجرد باشه از این کار منصرف شدم . شمارش دیگه تو ذهنم نبود شروع کردم بین شماره های دفترچه گوشی دنبال شمارش بگردم که یادم اومد شمارش رو پاک کردم .  یادمه یکی از روزایی که کامران باهام شوخی می کرد کارتی که فقط اسم و شمارش روش بود رو گذاشت تو جیب پشتی کیفم ، می خندید و می گفت هر وقت گم شدی اینو بده به آقا پلیسه تا به من زنگ بزنه منم بهش بگم کدومشون گم شده اون قد کوتاهه یا چشم درشته . منظورش دخترایی بود که بهشون کارتش رو داده بود ، یا این کارتش خیلی باهام شوخی می کرد . به امید اینکه هنوز کارت تو کیفم باشه توی جیبه کیفم رو نگاه کردم ، کارت بود اما داغون . خب یه تیکه کاغذ بود بعد چند  بار شسته شدن دیگه چیزی ازش باقی نمی موند ، به زور شماره کامران رو از روی کارت گرفتم . وقتی تماس گرفتم یه خانمی جواب داد ، منم که نمی دونستم چی بگم فوری قطع کردم . موبایلم زنگ خورد ، شماره کامران بود باید جواب می دادم . اگه زن کامران باشه ،  نمی خواستم بازم براش مشکل ساز بشم ، پس باید جواب می دادم .

  • الو ، کاری داشتین تماس گرفتین ؟
  • نه خانم ، ببخشید اشتباه گرفتم .
  • خب بگو اشتباه گرفتم که من نخوام دوباره بگیرمت .

می خواست قطع کنه که گفتم :

  •  صببر کنید خانم ، کارتون داشتم
  • بفرمایید
  • ببخشین این شماره ماله خودتونه ؟
  • نه ، مال ناپلئونه اینجا جا گذاشته ! اگه ماله من نبود ، من جواب می دادم ؟
  • ببخشین ، معذرت می خوام !
  • تکرار نشه .
  • خانم صبر کنید
  • بله ، دیگه چیه ؟؟ می خوای سند شماره رو بیارم خدمتت تا خیالت راحت بشه ؟
  • نه ، فقط می خواستم ببینم شما آقای رئوفی میشناسید ؟؟ کامران رئوفی ؟؟
  • والا نه ، اما اسمش رو شنیدم . بازیگره ؟
  • نه خانم
  • خوانندس
  • نه خانم ، یه آدم معمولی
  • صبر کن ببینم ، قبضایی که برای من میاد به اسم کامران رئوفیه ! آها صاحب قبلی خط .
  • بله بله همون رو میگم ، میشه صداش کنین ؟
  • صداش کنم ؟؟
  • اگه ممکنه !
  • باشه یه لحظه صبر کن ، آقا کامران ، آقا کامران بیا ملکه الیزابت کارت داره .
    منو مسخره کردی خانم اگه اینجا بود که همون اول نمی گفتم نمی شناسمش .
  • بله راست میگین ، ببخشین حواسم نبود ! حالا ازش خبر ندارین ؟؟
  • نه خانم اگه پیداش کردین بهش بگو بیاد این سند رو به نام بزنه ! خداحافظ

گوشی رو قطع کرد ، عجب آدمی بود . فکر نمی کردم زن اینطوری هم باشه  ؟!  تقصیره خودم بود اگه می دونستم ربطی به کامران نداره نمی گذاشتم اینطوری باهام صحبت کنه !

این از اولین امیدم برای پیدا کردن کامران که از بین رفت . دیگه نزدیکه ظهر شده بود ، بلند شدم که برم به طرف خونه کامران که مادرم زنگ زد ، شیما بیا خونه کارت دارم  . گفتم چشم و راهیه خونه شدم . وقتی رسیدم خونه شهاب هنوز خونه بود و نشسته بود پشت میز ، مادر هم غذا رو آماده کرده بود .

  • سلام
  • سلام ، برو لباس هات رو عوض کن من الآن غذا رو می کشم .
  • چشم

بعد عوض کردن لباس و شستن دست و صورتم  منم رفتم سر میز ،

  • شیما چرا پای چشمات سیاه شده ؟
  • چیزی نیست مامان ، دیشب نخوابیدم !
  • نخوابیدی ؟؟ پس چکار می کردی ؟
  • گلدوزی

اونروز فکر می کردم همه این دروغ ها علتش کامرانه ، اما نه داداشه خودمه و نمی دونستم . نهار رو که خوردیم ، شهاب رفت طرفه اتاقش اما مادر نذاشت من برم

  • صبر کن کارت دارم
  • چشم
  • چرا دیشب این کار رو با شهاب کردی  ؟ مگه چی  بهت گفت ؟  به غیر از این که دنبال خوش بختیته ؟

نمی دونستم شهاب چی به مامان گفته بود ، باید یه جوری از جواب دادن به مامان شونه خالی میکردم . شانسم گفت این سکوت چند ثانیه ای من به دادم رسید ، مادر دوباره شروع کرد به صحبت کردن .

  • تو اصلا پسره رو دیدی که این رفتار رو با داداشت کردی ؟؟ اگه پسر  خوبی نبود اول با تو ارتباط برقرار می کرد تا اینکه به داداشت بگه ، تازشم تا کی می خوای خونه بابات باشی ؟؟ هان ؟؟

گیج شده بودم ، تازه دوزاریم افتاده بود که شهاب چی گفته !منم برای اینکه یعنی خجالت کشیدم سرم رو انداختم پایین و رفتم سمت اتاق شهاب .

  • این چه مزخرفاتی که به مامان گفتی ؟
    حالا پس فردا ازت نمی پرسه پسره کی هست ؟

ادامه دارد ...

مجید ن