بالاخره روز خواستگاري فرا رسيد، مامانم  منو فرستاد تا گل و شيريني بخرم . گل و خريدم همينطور شيريني توي راه که داشتم بر مي گشتم به خونه خيلي فکر کردم تا چطوري مجلس خواستگاري رو به  هم بزنم و جواب رد رو از دختر همسايه بگيرم .

تا اينکه يه دفعه يه راهي به ذهنم اومد ، سريع خودمو رسوندم به خونه و تا اونجايي که راه داشت  توي دسته گل فلفل ريختم  مامانم يه دفعه اومد و گفت : به به چه گلهاي خوشکلي !! عجب پسر با سليقه اي دارم ، بعدش گفت  حالا اين گلها خوشبو هم هستن يا  نه ؟؟؟؟جا خوردم و گفتم نميدونم ، گفت بي زحمت بو كن ببين چطوره راهي نداشتم ومجبور شدم بو كنم و ناچارا گفتم خيلي خوش بو هست مادرم گفت خيلي خوبه حالا بروحاضر شو تا بريم .

منم سريع رفتم تو اتاقم ، وقتي به اتاق رسيدم ، تا تونستم عطسه كردم . چشام شده بود كاسه ي خون اولش عصباني بودم چون كلا قیافم بهم ريخته بود ، ولي بعد از اين وضعيت خوشم اومد ، چون با این وضعیت اونا فكر ميكنن من معتادم و منو قبول نميكنن . آب بينيم راه افتاده بود ، چشام قرمز شده بود ، مادرم اينا گفتن چت شده گفتم هيچي مثل اينكه به اين گلا حساسيت دارم . خلاصه حركت كرديم به سمت خونه ي همسايه ، من داشتم از ترس ميمردم .

باباي دختر همسايه در رو باز كرد و کلي تعارف و عزت ، خلاصه وقتي رفتيم داخل ، با همه سلام كردم و نشستم . يه دفعه يادم اومد كه ميتونم از موهام هم كمك بگيرم ، من ريزش موداشتم يك مقدارشروع كردم به بازي كردن با موهام ، چند لاخ مو افتاد روي مبلي که رنگش روشن بود .

همه فهميدن ، مادر دختر همسايه ازم پرسيد : پسرم ريزش مو داري ؟ گفتم بله خيلي هم زياده اگر اينجوري پيش بره تا اخر ماه كچل ميشم . اخماشون رفت توي هم ، حال همه گرفته شد . هموني كه من مي خواستم داشت ميشد ، خيلي خوشحال شدم که یه دفعه داداشم گفت : میتونه بعدا مو بکاره .

 باباي دختر همسايه سوالي رو پرسيد كه منتظرش بودم ، چرا آبريزش بيني داري و چشات قرمزه ؟ گفتم هميشه اينجوري ميشم ! باباي دختر همسايه گفت خيلي بخشيدا ، جسارت نباشه ، بلانسبت افراد معتاد اين حالات رو دارن .

با اين حرفش انگار دنيا رو داده بود به من ، همه چيز طبق نقشه ام داشت پيش مي رفت . مامان ، بابا و داداشم چنان بهم نگاه كردن انگار واقعا معتادم . داداشم گفت تست اعتياد رو واسه همين مواقع گذاشتن ديگه احمد اقا(باباي دختر همسايه). احمد اقا گفت بله فرمايش شما صحيح ، گفتن شغلت چيه ؟؟ بابام گفت فعلا بيكاره ! گفت ماشين و خونه داره ؟ مامانم گفت نه ، داداشم پا برهنه پريد وسط حرفاشون و گفت : قراره سريع همه چيزو مهيا كنه . تمام نقشه هامو داداشم داشت خراب ميكرد الكي گفتم ببخشيد ميشه برم صورتموبشورم ؟ گفتن بفرماييد .

خلاصه به بهانه ي صورت شستن از جمع دور شدم سريع زنگ زدم به داداشم گفتم : تابلو نكن و ماجرا رو به صورت ام پي تري براش گفتم . داداشم گفت : خواهش ميكنم اختيار دارين ، انشالله وقتي ديدمتون از خجالتتون حسابي در ميام . ولي تونستم راضيش كنم تا كمكم كنه . گفتم چي كار كنيم حالا ؟ گفت اون بامن .

برگشتم توي جمع همه گفتن مگه نميخواستي صورتتو بشوري ؟  گفتم اره  گفتن پس  چرا رفتي توي حياط ؟ گفتم راه رو بلد نبودم ، ولي برگشتم صورتشويي رو پيدا كردم ! گفتن  پس چرا صورتت خشكه؟؟؟؟؟؟؟؟ مجبور شدم بگم بيخيال شستن صورت شدم ، گفتم هواي تازه برام بهتره . احمد اقا گفت : حالا ميريم سر صحبت هاي مهم تر . خلاصه تونستم كنار بيام با سوالاشون و راضيشون كردم . بالاخره نشستم ...

ادامه دارد ...

مهرزاد