به اونجایی رسیدیم که خونوادم از شمال برگشتن و بعد از سلام و قبل از احوالپرسی ازم پرسیدن اون بالا چه غلطی میکردی پسره ی پرووووووووو ، منم مِن مِن کردم و خودمو زدم به موش مردگی و گفتم : اونجوری که شما فکر میکنین نیست ، من از پنجره داشتم بیرونو نگاه میکردم که یهو دیدم بوی سوختن میاد و دود هم دیدم . یک لحظه فکر کردم خونه ی همسایست ، راه افتادم رفتم در خونشون ولی چون دیر وقته بود و من مطمئن نبودم آتیش سوزی شده ، در نزنم . اول می خواستم از رو دیوار ببینم و خودم مطمئن بشم ، بعدش برم در خونشون . که وقتی رفتم رو دیوار و از رو نردبون افتادم ، دست و پام شکست ، موضوع فقط همین بود .

یه دفعه دیدم اشک تو چشمای مادرم جمع شد و گفت : آفرین به این پسر فداکارم ، حالا خودت خوب هستی ؟ منم خودمو زدم به مظلومیت و این حرفها . (خیلی ناراحت شدم که بازم دروغ گفتم ) تا شب تو اتاقم تنها داشتم فکر میکردم که تلفن زنگ زد ، بعد از چند دقیقه داداشم گفت با تو کار دارن . گفتم کیه ؟ گفت نمیشناسم . منم با هزار بد بختی از جام بلند شدم و رفتم پای تلفن ، یه پسره بود که بعد از سلام و احوالپرسی گفت : درمورد قضیه ی دیشب یک کار مهم باهات دارم ، گفتم بگو . گفت نمیشه باید از نزدیک ببینمت ، گفتم تو که حال و روز منو میدونی که دست و پام شکسته ، نمیتونم بیام ! گفت باید بیای ، مهمه ، منم باهاش تو پارک قرار گذاشتم .

بعد از قطع کردن تلفن بازم طبق معمول داداشمو صدا کردم وقتی اومد جلوم زانو زد ، داشت اشکش در میومد و گفت تو رو خدا دیگه نقشه نکش خستم کردی ، دیوونم کردی ! منم بهش گفتم ای شیطون ، من که هنوز چیزی نگفتم . تو از کجا فهمیدی؟ گفت اخه آی کیو ، مگه تو غیر از نقشه هم منو صدا میکنی ؟

دیدم راست میگه و سکوت کردم ، رفتم تو اتاقم که دیدم پشت سرم اومد و گفت : حیف که دلم برات میسوزه . منم کلی خوشحال شدم اما به روش نیاوردم . ماجرا ی تلفن رو برای داداشم تعریف کردم . گفت : خدایا ، کی میخواد این ماجرا تموم بشه ؟ داداشم اینو گفت و از اتاقم رفت بیرون . 

بعد از چند دقیقه برگشت و گفت حاضر شو بریم ، گفتم کجا ؟ گفت ساعت پنج شده ، بریم سر قرار . گفتم آخه به مامان اینا چی میخوای بگی ؟ من با این حالم کجا دارم میرم ؟ گفت نگران اون نباش ، گفتم میبرمت دکتر ببینم وضعیتت چطوره !

من حاضر شدم ، داداشم هم ماشین رو برداشت و راه افتادیم . به پارک که رسیدیم ، داداشم گفت : تا اینجا رو من باهات بودم ، از اینجا به بعدش زندگیه خودته و خودت باید باهاش کنار بیای . رفت تو ماشین نشست و گفت من تو ماشین منتظر می مونم . تا وسطای پارک رفتم و به محل قرار رسیدم که یه پسری هم سن و سال خودم رو دیدم . بهش سلام کردم و حالش رو پرسیدم ، خیلی سرد جواب داد و یک نگاهی به سر و وضعم کرد ، گفت :

آخه تو که زده ی خدایی هستی ، من کجاتو بزنم ؟ گفتم چیزی شده ؟ چپ چپ نگاهم کرد ، پیش خودم یه حدسایی زدم که ماجرا چیه و خوشحال شدم . ( بله درست حدس زده بودم ، اون دختر همسایه رو دوست داشت ) بهش گفتم : ناراحت نباش ، من دختر همسایه رو دوست ندارم و تمام ماجرا رو براش تعریف کردم . خیلی خوشحال شده بود . قرار شد اون به دختر همسایه ماجرا رو بگه تا جواب رد به ما بدن ، خوشبختانه فردای اونروز مادر دختر همسایه زنگ زد و جواب رد رو داد . من داشتم بال در می اوردم ، یدفعه یاد کوروش افتادم ، (همون پسری که توی پارک دیدمش ) زنگ زدم بهش ، ازش تشکر کردم و گفتم : حالا تو میخوای چیکار کنی ؟ گفت امشب داریم میریم خواستگاری . خیلی خوشحال بود ، منم خوشحال بودم که ماجرا تموم شده بود .

بعد از تعارف تیکه پاره کردن خداحافظی کردم و رفتم تو اتاقم ، به همه ی ماجراهایی که اتفاق افتاده بود ، به همه شانسهایی که اورده بودم ، فکر کردم تا موقعی که به خودم اومدم ، دیدم شب شده . 

خیلی بی حوصله شام می خوردم ، خانوادم فکر میکردن به خاطر جواب رد ناراحتم و دلداریم میدادن ، من که حوصلم سر رفته بود ، رفتم اتاقم که بخوابم . تا صبح هر کاری کردم خوابم نبرد . صبح از اتاقم نرفتم بیرون ، هنوز عذاب وجدان داشتم که این همه دروغ به خانوادم گفتم ، صبحانه رو داداشم اورد تو اتاق ، فهمیده بود ناراحتیم برای چیه . ناهارم رو هم موقع ظهر اورد و رفت ، وقتی غروب شد دیگه طاقت نیاوردم و رفتم وسط خونه رو زمین نشستم و همه روصدا کردم .

همه اومدن ، فکر کردن چه اتفاق مهمی افتاده که من شرو ع کردم به تعریف تمام ماجرا . درسته به ظاهر خیلی از دستم ناراحت شده بودن ولی ته دلشون خیلی خوشحال بودن که تمام واقعیت رو بهشون گفته بودم . 

وقتی حرفام تموم شد با دست و پای شکسته رفتم بیرون پیاده روی و آخر شب برگشتم خونه ، بدون این که شام بخورم ، خوابیدم . صبح که بیدار شدم دیگه زندگیم شده بود مثل روزای اول ، فقط فرقش این بود که با دست و پای گچ گرفته بودم .

پایان

مهرزاد

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 23:29  توسط مجید نامداری  |