|
|
|
|
|
سلام ، با معذرت برای تمام کسایی که کامنت گذاشتن . بچه ها واقعا حال روحی من خوب نیست ، درست اول ماه رمضون یه ضربه روحی خوردم . متاسفم ، فعلا نمی تونم ادامه بدم |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1391ساعت 22:56 توسط مجید نامداری
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام خدمت تمام دوستان عزیزم
از لطف بی شمارتون واقعا شگفت انگیز شدم ، اصلا فکرش رو نمی کردم کسی دنبال داستان باشه . دلیل اینکه تا اینجای تابستون چیزی ننوشتم امتحانات دانشگاه بود ولی مطمئن باشین تا آخر همین برج شما می تونید قسمت های بعدی داستان نازنین رو دنبال کنید . تشکر مجید نامداری |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391ساعت 11:12 توسط مجید نامداری
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
ادامه داستان نازنین تابستان |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:39 توسط مجید نامداری
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوست خوبم به پیشنهاد یه دوست خلاق قرار شد که من و تمام بچه های وبلاگ یه قرار وبلاگی بذاریم و برای آرزوها به ترتیب اهمیتشون دعا کنیم. همگی تو یه روز و یه ساعت مشخص. من از طرف خودم تمام دوستان رو دعوت می کنم |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 23:51 توسط مجید نامداری
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام ، از تمام دوستانی که هنوز مهربانانه به وبلاگ من میان کمال تشکر رو دارم و همینطور یک معذرت خواهی .
بچه ها من حال جسمی و روحی مناسبی برای نوشتن ندارم ، اصلا حالم خوب نیست . من وبلاگ های و ایمیل های تک تک شماها رو دارم ، به محض شروع کار حتما خبرتون می کنم . بازم ازتون ممنونم موفق باشین ... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 22:22 توسط مجید نامداری
|
|
||
|
|
|
|
|
داستان یک وبلاگ نویس این داستان کوتاه درباره یک وبلاگ نویس است که دست سرنوشت *** بعد از این داستان نویسنده دیگه ادامش رو ننوشت
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 0:49 توسط مجید نامداری
|
|
||
|
|
|
|
|
داستان یک وبلاگ نویس این داستان کوتاه درباره یک وبلاگ نویس است که دست سرنوشت *** بعد از این داستان نویسنده دیگه ادامش رو ننوشت
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 0:47 توسط مجید نامداری
|
|
||
|
|
|
|
|
سرش رو انداخت پایین ، فکر کنم هنوز متوجه نشده خواهر برادر یعنی چی که اینقدر خجالت کشید . همونطور که سرش پایین بود با صدای آرومی گفت :
وقتی این حرف رو ازش شنیدم خیالم راحت شد که اونم نمی خواد با من زندگی کنه ، اما گذاشتم حرفش رو بزنه ببینم چی میگه .
تا حالا این کار رو نکرده بود ، یعنی بار اولش بود . خودش رو انداخت توی بغلم ، سفت منو گرفته بود و گفت :
از بغلم اومد بیرون و زدیم زیر خنده ، گفتم :
منتظرش نشستم تا آماده بشه و بیاد ، پیش خودم فکر کردم رفتیم پیش دایی چی بهش بگم که زیاد بهش برنخوره و ناراحت نشه . باید فرزانه رو هم آمادش میکردم آخه فرزانه باید حرفش رو بزنه تا دایی روی حرف خودش دیگه اسرار نکنه . فرزانه که اومد بلند شدم تا بریم طرف در حیاط
سوار پارس قرمز رنگ زندایی شدیم ، فرزانه با ریموت در پارکینگ رو باز کرد و من هم پام رو گذاشتم روی گاز و حرکت کردیم . توی این ماشین یجوری بودم آخه ماشین با رنگ قرمز خیلی دخترونس ، به هر حال وسیله نقلیس دیگه کاریش نمیشه کرد .
یکم فکر کردم و بهش گفتم :
از این حرفش خندم گرفت و بهش گفتم :
منم دیگه چیزی نگفتم تا رسیدیم به یه پاساژ بزرگ ، همینجا ماشین رو پارک کردم تا یه عروسک برای فرزانه بخرم . واقعا عجب عروسکایی بودن بعضیاشون تو ماشین هم جا نمی شدن . به انتخاب فرزانه یه عروسک قشنگ و پشمالوی خرسی براش خریدم ، رو صندلی عقب گذاشتمش و با فرزانه به طرف شرکت دایی حرکت کردیم . ادامه دارد ... مجید نامداری |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 20:9 توسط مجید نامداری
|
|
||
|
|
|
|
|
همینطور که آرمین شروع کرد حرکت کنه شقایق هم دنبال ماشین میدوید و بازم معذرت خواهی میکرد ، نمی دونم اصلا دیگه رویی برای معذرت خواهی داشت یا نه . من با شقایق تو یه پارتی و اولین و آخرین پارتی که رفته بودم آشنا شدم ، اون شب دلم براش سوخت که پسرا اذیتش می کنن . با کلی صحبت کردن باهاش و نزدیک شدن بهش می خواستم اصلاحش کنم اما حالا فهمیدم که ، شقایق کارش از اصلاح شدن گذشته ، اون الآن خودش عامل فساد شده . همین الآنم دلم براش می سوخت . · فرشید کجا برم · دستت درد نکنه آرمین که می خواستی یه کار خوب انجام بدی ، اما دیگه از این خوبیا نکن ، باشه ؟ · ببخشید ، اصلا فکرش رو نمی کردم شقایق همچین دختری باشه . تو مهمونیا دخترای زیادی رو دیدم که خودشون رو تو دست و پای پسرا رها میکنن اما وقتی کسی عاشقشون میشه یا تصمیم به ازدواج میگیرن دیگه اون طرفا پیداشون نمیشه ولی شقایق ! · ولش کن آرمین ، گذشته . من این خطم رو میندازم دور تا راهی برای ارتباط باهام نداشته باشه ، شماره جدیدم رو بعد بهت میدم ، فقط دیگه به شقایق شمارمو نده . · باشه از رفتار آرمین معلوم بود که از کار خودش پشیمون شده بود ، برای اینکه حالم رو عوض کنه بهم پیشنهاد کرد که بریم سالن بیلیارد اما من حال و حوصله هیچ کس رو نداشتم . ازش خواستم منو نزدیک خونمون پیاده کنه تا یکم پیاده روی کنم ، ازش هم خواستم چند روزی سراغم نیاد چون می ترسیدم از روی ناراحتی باهاش دعوا کنم ، اونم قبول کرد . وقتی رسیدم خونه کسی خونه نبود ، رفتم تو اتاقم و نشستم پای کامپیوتر . آهنگ غمگین زیاد داشتم ، هدفون رو گذاشتم در گوشم و صدای آهنگ رو تا ته زیاد کردم . درسته غمگین بودن و حال همه رو میگرفتن اما فعلا برای من قرص مسکن بود ، با شنیدن حرفای شقایق و قولی که بهم داد فکر کردم دیگه این لحظه ها رو نمی بینم اما اشتباه کرده بودم . زمان زیادی گذشته بود ، آهنگایی که گوش میدادم تکرار میشد که یک دفعه یکی دستش رو زد سر شونم . منم که حواسم اینجا نبود با ترس پریدم بالا ، مادرم بود . · چیه ؟ مگه جن دیدی ؟ · نه مامان ، خب اینطوری آدم میترسه دیگه . · تقصیر خودته ، در گوشت رو گذاشتی هر چی صدات میزنم متوجه نمی شی ! · آره ، راست میگید . ببخشید · فرشید ، داییت زنگ زده دعوتمون کرده . · دعوت ؟! به چه مناسبتی ؟ · امشب تولد فرزانس ، خیلی تکرار کرد که حتما تو باشی ! · مادر آخه این بازی تا کی می خواد ادامه داشته باشه ، من نمی خوام با فرزانه ازدواج کنم . اینو به دایی بگو دیگه · نگاه پسرم ، داییت تو رو دوست داره . اسم دخترش رو به خاطر تو فرزانه گذاشت که شبیه هم باشن ، من نمی تونم برگردم به داداشم بگم که فرشید نمی خواد با فرزانه ازدواج کنه ! · آخه مامان ، پس دوست داشتن این وسط چی میشه ؟ عشق و علاقه چی میشه ؟ می خواین ما با هم ازدواج کنیم و برای همدیگه کلی مشکل ایجاد کنیم . · نمی دونم والا ، حالا مهمونی رو میایی یا نه ؟ · نه مادر ، ازشون تشکر کن بگو ، بگو مریض بود. · خدا نکنه ، باشه اما اگه نمی خوای باهاش ازدواج کنی خودت باید با داییت صحبت کنی . کاری نداری ما بریم ؟ · نه ، خداحافظ · خداحافظ رفتن مادر رو تماشا میکردم ، نمی دونستم با دایی باید چکار کنم . بهم گیر سه پیچ داده بود ، من و فرزانه از بچگی با هم بزرگ شده بودیم ، من دوسش داشتم اما به عنوان یه خواهر ، اصلا نمی تونستم به ازدواج با فرزانه فکر کنم . این مشکل بزرگتر از مشکل شقایق بود ، باید با خود فرزانه صحبت می کردم . تصمیم گرفتم فردا برم خونه دایی ، قبل از اینکه مادر و پدر برگردن خوابم برد تا صبح ساعت نه . از خواب بیدار شدم ، دست و صورتم رو شستم و رفتم توی آشپزخونه . · سلام مامان · سلام ، صبح بخیر · صبح بخیر ، مامان صبحونه میدی می خوام برم بیرون ، کار دارم . · باشه ، بشین الآن برات آماده میکنم . فرشید دیشب زود خوابیدی · خب خوابم می اومد دیگه . · داییت خیلی دیشب ناراحت شد ، می خواست بیاد اینجا . · برای چی ؟ · تا بیاردت مهمونی ، به دروغ بهش گفتم مریضی . · خوب کاری کردی مادر ، الآن می خوام برم خونه دایی ! · خونه دایی برای چی ؟ · می خوام با فرزانه صحبت کنم ببینم اونم مثل دایی فکر می کنه یا نه . · باشه ، خوب کاری میکنی . همینطور که مادر ظرف نیمرو رو جلوم گذاشت ازم پرسید : · فرشید تا که میخوای همینطوری بیکار باشی ؟ · چی شده به فکر کار من افتادی ؟ · زشته یه جوون همینطوری بیکار باشه ، صبحا تا لنگ ظهر بخوابه . بابات هم سن تو بود از صبح ساعت هفت تا شب کار میکرد . · مادر اون مال قدیمه الآن زمونه فرق کرده · زمونه فرق کرده باشه ، پول در اوردن که فرق نکرده . بابات که تا آخر عمرت نمی تونه بهت پول تو جیبی بده . · چکار کنم مادر ، دیدی که چقدر دنبال کار گشتم . هرجا رفتم میگفتم مدرک لیسانس کامپیوتر دارم ، می گفتن ما سابقه کار می خوایم . آخه یه جوونی که وقتش رو گذاشته درس خونده ، این وسط سابقه کار از کجا بیاره ؟! تازشم اون بدبختایی که سابقه کار داشتن و مدرک نداشتن ازشون مدرک می خواستن ، این روزا پیدا کردن کار فقط پارتی میخواد ، همین ! · داییت چند بار گفته بیا پیش من تو شرکت ، کاری هم به مدرک و سابقه کار نداره . گفته مدیریت بهت میده . · آخه مادر ، میدونی که دایی برای چی این حرف رو میزنه ، پس شما تکرار نکن . · آره می دونم ، اما بعضه هیچی نیست ؟ · نه مامان ، دایی می خواد با این کار منو زیر سلطه خودش بگیره . اینطوری می خواد منو وادار به ازدواج با فرزانه کنه . · خب مگه بده ؟ یه دختر خوب و خانم ، فامیل ، تحصیل کرده ... · مادر من من چند بار بهتون بگم ؟ من به فرزانه مثل خواهرم نگاه می کنم . من فرزانه رو دوست دارم ، اما دوست داشتن تا عاشق بودن فرق می کنه . · بشین صبحونت رو بخور ، چیزی نخوردی ! · دستتون درد نکنه ، همین دوتا لقمه همراه با دایی سیرم کرد . بدونه این که منتظر جواب مادر بمونم از آشپزخونه اومدم بیرون و رفتم طرف اتاقم ، لباس هام رو عوض کردم و رفتم بیرون . چون حال هیچکس رو نداشتم مستقیم راه افتادم طرف خونه دایی تا ببینم فرزانه حرفش چیه ، اونم نظرش نظر داییه یا چیز دیگس . بدونه این که متوجه مسیرم بشم رسیدم به خونه دایی ، زنگ رو زدم . زندایی جواب داد ، می خواست در رو برام باز کنه که معذرت خواهی کردمو ازش خواستم که به فرزانه بگه بیاد دم در . بعد پنج دقیقه فرزانه در رو بازز کرد و سلام کرد ، مثل همیشه چون از بچگی با هم بزرگ شده بودیم خیلی با هم راحت بودیم . با پیرهن شلوار صورتی رنگش اومده بود دم در ، نمی دونم اگه دیشب رفته بودم تولدش با چه لباسی جلوم ظاهر میشد . · سلام فرشید ، خوبی ؟ · سلام فرزانه خانم ، ممنون تو چطوری ؟ · منم خوبم ، از دستت ناراحتم فرشید . · برای چی ؟ من که کاری نکردم ! · بیا تو حیاط ، مادرم گفت دم در صحبت نکنیم . بیا تا بهت بگم . · باشه خونه دایی حیاط قشنگی داشت ، چمن کاری شده با چند تا درخت و نیمکت و یدونه تاب سه نفره . هر چی باشه خونه پولداریه دیگه ، پول صادرات واردات شرکت دایی . شاید اگه منم میرفتم پیشش سر کار وضعم خوب می شد . · بیا بشینیم روی تاب · باشه ، خب حالا بگو ببینم چه کار کردم که از دستم ناراحت شدی ؟ · برای اینکه دیشب نیومدی تولدم · مگه مامان بابا نگفتن ؟ مریض بودم ، نمی تونستم بیام . · آها ، پس بگو چی خوردی که یه شبه خوب شدی تا ما هم استفاده کنیم . الآن که حالت بد نیست · نه فرزانه جون ، نه این مریضی که همه میگیرن . حالا ولش کن بعداّ برات تعریف میکنم . · مشکوک میزنی فرشید ، باشه بعدا بگو · ممنونم ، فرزانه اومدم اینجا ازت یه سوال بپرسم . · چه عجب بالاخره تو هم یه سوال می خوای ازم بپرسی ، خیالم راحت شد آخه از بس به سوالای کامپیوتر من جواب دادی من خجالت می کشیدم بازم بپرسم . حالا سوالت چی هست ؟ · نه بابا چه خجالتی ؟ ما مثل خواهر برادر هستیم این حرفا تعارفه . راستش حتماّ از تصمیم بابات خبر داری ، می دونی که می خواد منو تو با هم ازدواج کنیم . سرش رو انداخت پایین ، فکر کنم هنوز متوجه نشده خواهر برادر یعنی چی که اینقدر خجالت کشید . همونطور که سرش پایین بود با صدای آرومی گفت : · بله ، خبر دارم . · من اومدم اینجا تا درباره همین مورد باهات صحبت کنم ، می خوام ازت بپرسم ...
ادامه دارد ... مجید نامداری |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390ساعت 11:16 توسط مجید نامداری
|
|
||
|
|
|
|
|
با توام ای دیوونه دل ، بسه دیگه بونه نگیر نگاهی کن به آینه ، ببین شدی یه قلب پیر از هیچ کسی چیزی نخواه ، نترس از این که بی کسی غرق سعادتم بدون ، همین که مونده نفسی گذشته ها می گذره ، این عادت زندگیه تنها که نیستی با منی ، تازه مگه باشی چیه بدون توی سینه من ، تا من صبورم جا داری با هم خوشیم با عالمی که ، با غما تو نداری توقعا رو کم کنو ، قلبا رو آزاده بزار هر کسی مال خودشه ، اینو به خاطر بسپار اگه که عاشقی تو عشق ، روزه خاموشی بگیر گلایه هات رو کم بکن ، با زخم عاشقی بمیر سلام به دوستان عزیزم من از همتون معذرت می خوام ، قصد دارم بازم داستان رو توی همین وبلاگ ادامه بدم . منتظر نظرات گرمتون هستم . ضمنا مطالب خواندنی و جالب هم ما بین داستانها اضافه می کنم . موفق باشد
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390ساعت 10:31 توسط مجید نامداری
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام بچه ها معذرت می خوام و من حالم طوری نیست که بتونم دیگه بنویسم کسایی که می خوان داستان رو کامل داشته باشند ایمیل هاشون رو بزارند تو قسمت نظر خواهی همین پست . بازم معذرت می خوام |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 22:38 توسط مجید نامداری
|
|
||
|
|
|
|
|
آرمین ماشین رو پارک کرد و همراه من پیاده شد و اومد کنارم ایستاد .
خندید و جواب داد :
رفتیم داخل کافی شاپ ، شیک تر از جای قبلی بود . این طرف و اون طرف رو نگاه کردم ، شقایق ته سالن نشسته بود .
من راه افتادم طرف شقایق ، به سه چهار متریش که رسیدم متوجه من شد . جلوی من ایستاد و سلام کرد ، من بهش جواب ندادم .
نشستم روبروش ، هنوز وقتی چشماش رو می دیدم دلم میلرزید .
اومد جواب بده که آرمین با صدای بلند و بشاشش از راه رسید
شقایق بهش گفت از طرف من ، باشه . منم یه نگاهی بهش کردم و گفتم :
رامینم راهش رو گرفت و رفت .
بغض توی صدای شقایق موج میزد ، داشت کم کم گریش می افتاد .
لبخند روی لب هر دوتاییمون نشست و شروع کردیم حرف زدن ، حدود چهل و پنج دقیقه بود که داشتیم باهم صحبت می کردیم . آرمین با اخم قشنگی اومد بالاسرمون و گفت :
سه تایی زدیم زیر خنده که مدیر کافی شاپ شروع کرد بیاد طرفمون .
ما که از کافی شاپ زدیم بیرون اما آرمین رفت طرف مدیر و یه صحبت کوچولو باهاش کرد و اومد !
آرمین اخماشو برد تو هم و گفت :
شقایق گفت :
آرمین دوباره لبخند نشست روی لباش و گفت :
بازم خندیدم و سوار ماشین شدیم ، تا خود زمین بازی آرمین صدای آهنگ ضبطش رو بلند کرده بود . وقتی رسیدیم به زمین با جوونایی که اونجا بودن دوتا تیم درست کردیم و شروع کردیم به بازی ، شقایق و آرمین رفتن تو تیم مقابل من . بعد چند دقیقه بازی یکی از دخترایی که طرف من بود شقایق رو از زمین اوت کرد ، دوستاشتم اون منو اوت کنه اما اوت شد دیگه . اونم از زمین رفت بیرون ، بهم اشاره کرد که میره آبمیوه بگیره . من حواسم به بازی بود ، اصلا حواسم از شقایق پرت شده بود . تو دل بازی بودم که دم آبمیوه فروشی چشمم به شقایق افتاد ، نشسته بود روی یه صندلی دو نفره و یه پسری هم بقل دستش . هنوز چیزی از قولش نگذشته بود که رفتارش دوباره تکرار شد ، اینقدر با هم صمیمی حرف میزدن و به هم چسبیده بودن که انگار صد سال زن و شوهرن . همونجا بهت زده داشتم بهشون نگاه میکردم ، کامل از جریان بازی خارج شده بودم که ، چندتا گلوله رنگی بهم خرد و صدای خنده آرمین .
وقتی دید بی تفاوتم ، اومد نزدیکم و گفت :
اینو گفتم و راه افتادم طرف رخت کن .
سوئیچ داد دستم و رفت طرف شقایق ، منم دلشکسته و ناراحت از سادگی خودم رفتم طرف رختکن . لباسهای بازی رو عوض کردم و رفتم توی ماشین نشستم ، آرمین از دور داشت می اومد ، شقایق هم دونبالش بود ، یه جورایی معلوم بود داره بهش التماس می کنه . وقتی رسیدن نزدیک ماشین و شقایق نگاهش به چشمام افتاد همونجا میخکوب شد ، آرمین نشست پشت فرمون و ماشین رو روشن کرد . میخواست حرکت کنه که بهش گفتم صبر کنه ، به شقایق اشاره کردم که بیاد نزدیک . همینطور که می اومد نزدیک پای چشماش از اشکایی که سرمه چشماش رو اورده بود بیرون سیاه شده بود ، سرش رو انداخته بود پایین ، اگه منم بودم همین حال رو داشتم .
همینطور که آرمین شروع کرد حرکت کنه شقایق هم دنبال ماشین میدوید و بازم معذرت خواهی میکرد ، نمی دونم اصلا دیگه رویی برای معذرت خواهی داشت یا نه . من با شقایق تو یه پارتی و اولین و آخرین پارتی که رفته بودم آشنا شدم ، اون شب دلم براش سوخت که پسرا اذیتش می کنن . با کلی صحبت کردن باهاش و نزدیک شدن بهش می خواستم اصلاحش کنم اما حالا فهمیدم که ، شقایق کارش از اصلاح شدن گذشته ، اون الآن خودش عامل فساد شده . همین الآنم دلم براش می سوخت .
از رفتار آرمین معلوم بود که از کار خودش پشیمون شده بود ، برای اینکه حالم رو عوض کنه بهم پیشنهاد کرد که بریم سالن بیلیارد اما من حال و حوصله هیچ کس رو نداشتم . ازش خواستم منو نزدیک خونمون پیاده کنه تا یکم پیاده روی کنم ، ازش هم خواستم چند روزی سراغم نیاد چون می ترسیدم از روی ناراحتی باهاش دعوا کنم ، اونم قبول کرد . ادامه دارد ... مجید نامداری |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 18:49 توسط مجید نامداری
|
|
||
|
|
|
|
|
در اتاق رو زدم و رفتم داخل
اصلا از برخوردش خوشم نیومد ، متوجه حرفاش هم نمی شدم که چی میگه . اخلاقش نه مثل خودش ، نه مثل اسمش قشنگ نبود . به گریه افتاده بود ، مثل بچه ها
فقط گریه می کرد ، دیگه چیزی بهش نگفتم اما منو بد جور برد تو فکر ، آخه یه دختر جوون برای چی باید خودکشی کنه اصلا برای چی باید به خودکشی فکر کنه ! تقریبا پانزده دقیقه اونجا بودم و نازنین فقط گریه می کرد ، کم کم آروم شد و از من به خاطر رفتارش معذرت خواهی کرد و همینطور به خاطر اینکه اوردمش بیمارستان تشکر کرد . آقا محمود هم داخل شد ، یکم صحبت کردیم . منم خداحافظی کردم و از بیمارستان خارج شدم . تمام راه رو تا خونه پیاده اومدم ، آخه نازنین چه مشکلی داشت که می خواست خود کشی کنه . وقتی رسیدم خونه ساعت هفت شده بود ، داخل خونه شدم ، بابا مامان بیدار شده بودند . باهاشون برای اولین بار صبحونه رو خوردم و رفتم اتاقم تا استراحت کنم ، به مادرم هم سفارش کردم که اگه کسی منو کار داشت بگید نیستش تا راحت استراحت کنم . رو تختم دراز کشیدم با این که خیلی خوابم می اومد اما خوابم نمی برد . موبایلم رو گذاشته بودم روی سایلنت که اگه کسی تماس گرفت بیدار نشم ، طرفای ساعت نه بود که گوشیم شروع کرد به ویز ویز کردن . بهش بی محلی کردم اما طرف بی خیال نمی شد . گوشی رو که برداشتم دیدم شقایق ، اصلا انتظار نداشتم باهام تماس بگیره ، شقایق منو خرد کرده بود ، دوست نداشتم بازم بازیچه دستش بشم . گوشی رو خاموش کردم تا دیگه نتونه تماس بگیره ، بعد از کلی این طرف و اون طرف شدن بالاخره از فکر نازنین بیرون اومدم و خوابم برد .
زیر دوش که بودم ماجرای دیشب مثل فیلم سینمایی از جلوی چشمام می گذشت ، باور نمی کردم که حضور من تو این ماجرا فقط به خاطر این بود که بفهمم نازنین می خواسته خود کشی کنه . یه جورایی می خواستم از همه ماجرا خبر داشته باشم . از حموم اومدم بیرون و نشستم سر میز غذا ، از فکر نازنین اومده بودم بیرون برای این که تا بوی غذا به مشامم میرسه دیگه هیچ چیزی نمی تونه تو غذا خوردنم خلل ایجاد کنه . همیشه بعد از ظهرا با آرمین میرفتم باشگاه بیلیارد اما نمی دونم چرا این باز بهم زنگ نزده بود که با هم قرار بزاریم ، یکم از دستش دلخور شده بودم آخه نامردیه بعد چهار سال رفاقت و یک سال قرار همیشگی برای بیلیارد ، اینبار تماس نگرفته بود . بیخیالش شدم و برنامه بعد از ظهرم رو خودم ردیف کردم . از خونه زدم بیرون ، تا در خونه رو باز کردم آرمین با پژو مشکی و اسپرت خودش جلوی من ایستاده بود . تو چشماش نگاه کردم ، به جای این که من از بی وفاییش اخم کنم اون اخماش رو کشیده بود تو هم ، منم بدونه توجه بهش راهم رو کج کردم به سمت دیگه و راه افتادم . همون طور که راهم رو کج کردم به طرف اومد ، ماشینش رو با ریموت قفل کرد و گفت :
این حرف رو بهم زد و برگشت طرف ماشینش ، دستم رو کردم داخل جیبم و موبایلم رو در اوردم ، وای اینکه خاموشه ! تازه یادم افتاد که صبح خودم خاموشش کرده بودم ، دویدم طرف آرمین و بهش گفتم :
آرمین بدونه توجه به حرفم سوار ماشینش شد و روشنش کرد
خنده افتاد رو لبام و سوار ماشین شدم ، اونم مثل همیشه با صدای سُر خوردن تایر روی آسفالت حرکت کرد ، واقعا دوستی به خوبی آرمین نداشتم .
منم بی میل به آرمین جواب مثبت دادم ، آرمینم بازم اون لبخند فاتحانش رو زد و پاش رو بیشتر روی گاز فشار داد .
همه ی اتفاق دیشب رو برای آرمین تعریف کردم ، اونم کلی تعجب کرده بود و بهم چپ چپ نگاه میکرد .
هر دو مون زدیم زیر خنده ، آرمین بهم گفت :
آرمین ماشین رو پارک کرد و همراه من پیاده شد و اومد کنارم ایستاد .
خندید و جواب داد :
ادامه دارد ... مجید نامداری
سلام بچه ها اولا به خاطر غیبت طولانیم معذرت می خوام ، دوما داستان نازنین یه داستان . شاید افرادی تو جامعه باشن که اتفاقاتی که برای نازنین رخ میده برای اونها هم رخ بده ، اما این داستان از تخیل منه . یکی از دوستان اشاره به شخصی که می شناخت داشت ، این نازنین با نازنین نام های دیگه فرق داره و هیچ ربطی به همدیگه ندارن . ممنون |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 13:7 توسط مجید نامداری
|
|
||
|
|
|
|
|
سر پرستار صدام زد . بلند شدم و رفتم جلو
حالا برم بهش چی بگم ، حرفمو باور می کنه یا نه . باداباد ، هر چی خدا بخواد همون میشه . وقتی رفتم نزدیک دکتر هم رسید و پیرمرد شروع کرد باهاش صحبت کنه !
دکتر به من نگاه کرد و گفت :
پیرمرد که هنوز اشکای روی صورتش رو پاک نکرده بود رفت روی صندلی نشست ، منم برای اینکه تکلیف خودم رو مشخص کنم کنارش نشستم .
با هم به طرف در خروجی رفتیم ، نگهبان مانع خروجم شد که پیرمرد خودشو معرفی کرد و رضایت داد تا برم بیرون . در حال خارج شدن پدر مادرم هم رسیدن ، اولین برخورد پدرم رو درست حدس زده بودم ، اخماش رو کشیده بود تو هم !
خب ظاهرا که پدرم پیش پیرمرد خودش رو کنترل کرده بود و چیزی بهم نگفت ، منم با پدر بزرگ نازنین سوار ماشینش شدم و به طرف محل حادثه حرکت کردیم . پدر مادر خودم هم پشت سرمون راه افتادن . توی ماشین سکوت بود ، پیرمرد حرفی نمیزد ، هنوز اشک میریخت . منم رفتم تو فکر خودم ، نازنین ، عجب اسم قشنگی به چهره قشنگ اون دختر هم می خورد ، با اینکه خونی بود اما قشنگیش پیدا بود . ماشین رو کنار خیابون پارک کردیم و رفتیم طرف ماشین ، اولش به وضعیت ماشین توجه نکرده بودم ، صحنه دلخراشی بود ، نازنین شانس داشت که موقع برخورد به فرمون ماشین گیر کرده بود وگرنه معلوم نبود چه اتفاقی براش می افتاد ! پدربزرگش تا صحنه رو دید ، انگار کمرش شکست ، همونجا روی جدولای کنار خیابون نشست . منم پدر و مادرم رو که داشتن ماشین رو نگاه می کردن فرستادم خونه و خودم پیش پیرمرد نشستم .
دلم برای محمود آقا سوخت ، برای نازنین هم همینطور . از بچگی پدر مادر بالا سرش نبوده ، چه بد . آقا محمود بلند شد و رفت طرف ماشینش
ساعت تقریبا چهار شده بود که به بیمارستان رسیدیم ، پرستار آقا محمود رو صدا زد و بهش گفت : نوتون به هوش اومده . لبخند روی لباش نشست و خدا رو شکر کرد ، به پرستار گفت میشه ببینمش ؟ اونم راهنماییش کرد به طرف اتاق ، منم که کسی باهام کار نداشت نشستم روی صندلی های سالن . حدود نیم ساعت گذشت که محمود آقا اومد پیشم و بهم گفت :
بلند شدم و به طرف اتاقش راه افتادم ، آقا محمود همراهیم نکرد . بهش گفتم :
همینطوری که به طرف اتاقش راه افتادم کلی سوال تو فکرم درست شد . می خواست چی بهم بگه ، چکارم داره ، چرا تنها . حتما می خواد تشکربکنه ، جلوی پدربزرگش خجالت می کشه . در اتاق رو زدم و رفتم داخل
ادامه دارد ... مجید نامداری |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390ساعت 12:4 توسط مجید نامداری
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همه بچه های گل که من و بلاگم رو تو این روزها از یاد نبردن . سفری ۳ ۴ روزه برام پیش اومده بود که متاسفانه تا یک هفته ادامه پیدا کرد ، از همتون معذرت می خوام ! ضمنا کسایی که داستان یک لحظه تردید رو به صورت فایل نوشت افزار یا همون Office Word می خوان ، ایمیل های خودشون رو در قسمت نظر خواهی همین پست وارد کنن ، نظر هم یادتون نره ممنون نازنین
طبق معمول بعد از خوردن شام حدود ساعت ده یازده از خونه زدم بیرون تا پیادروی کنم ، اولش برای آروم کردن اعصابم بود اما الآن شده بود عادت . تا حالا لب به سیگار نزده بودم اما نمی دونم چرا این بار برای امتحان کردنش وسوسه شدم ، از بقالی سر خیابون یه نخ سیگار خریدم . همینطوری باهاش بازی می کردم که روشنش کنم یا نه ، دیگه بعد شکستی که خورده بودم زندگی برام بی اهمیت شده بود . نشستم لب جدول و سیگار رو گذاشتم دم دهنم و فندکم رو در اوردم ، تا فندک روشن شده رو نزدیک سیگار کردم یه ماشین که از دور داشت به طرفم می اومد توجهم رو به خودش جلب کرد آخه مستقیم داشت به طرفم می اومد . یه ماشین سفید رنگ مدل بالا خارجی بود که اگه خودم رو پرت نمی کردم با سرعتی که داشت ، بهم برخورد می کرد من حتما می مردم . وقتی از روی زمین بلند شدم برگشتم که بهش فحش بدم که همون لحظه با درخت کنار خیابون برخورد کرد ، کسی تو خیابون نبود من که شاهد صحنه برخورد بودم نفسم بند اومده بود ! آروم آروم نزدیک ماشین شدم ، وقتی رسیدم به ماشین دختر جوونی پشت فرمون بود که صورتش پر از خون شده بود . با همون صورت خونی می شد حدس زد که دختر قشنگ و پولداریه ، بچه مایع داره . نمیدونستم تو اون موقعیت باید چکار کنم ، یعنی می دونستم اما دست و پام رو گم کرده بودم . تقریبا ساعت نزدیک دوازده شده بود ، اون موقع شب ماشین پیدا نمی شد . خونه خودمون نزدیک بود ، سریع برگشتم طرف خونه و سوئیچ ماشین بابا رو برداشتم ، یه جورایی ماشین رو کش رفتم . اومدم کنار ماشینش ایستادم ، نمی دونستم چکار کنم آخه اون دختر بود و من پسر یعنی مشکلی نداشت که بغلش می کردم و می اوردمش تو این ماشین !! آخر خودم رو رازی کردم که این کار رو بکنم ، ازپشت فرمون به زور اوردمش بیرون ، گذاشتمش عقب ماشین و رفتم طرف بیمارستان . خوشبختانه اونجا پرستار زن بود و اون رو از ماشین پیاده کردن گذاشتنش روی برانکارد ، بردنش داخل اورژانس منم که خیالم از رسوندن اون دختر به بیمارستان راحت شده بود می خواستم از بیمارستان خارج بشم که نگهبان مانع خروج من شد . فکر می کرد من باهاش تصدف کردم ، منم مجبور شدم همونجا توی اورژانس بمونم تا ثابت بشه که من باهاش تصدف نکردم . تو لابی اورژانس نشسته بودم و به حکمت کار امشب خدا فکر می کردم که پرستار صدام زد ، نزدیک ایستگاه پرستاری شدم ببینم چی میگه .
از کار خودم پشیمون شده بودم ، آخه فضول ، به تو چه ربطی داشت که کمکش کنی ، می دونی اگه چیزیش بشه همه چیز می افته گردن تو ، ای خدا این چه بدبختی که منو انداختی داخلش . وای بابا رو چکار کنم ، منو می کشه . نزدیک ایستگاه بودم که پرستار با موبایل دختره برگشت ، تو لیست شماره ها دنبال یه شماره خاص می گشتن .
سر پرستاره تلفن رو برداشت و شماره رو گرفت ، کسی گوشی رو برنمی داشت . چند بار تکرار کرد تا بالاخره جواب دادن ، نمی دونم اون طرف خط کی بود و چی گفت ، پرستار آروم آروم ماجرا رو تعریف کرد و آدرس بیمارستان رو داد .
بازم انتظار ، از چیزی که بدم می اومد . رفتم روی صندلی نشستم تا ببینم خدا این داستان رو کجا می بره ، ساعت دو و نیم شده بود که موبایلم زنگ خورد . اوه اوه مادرم بود ، چی بهش بگم !
نمی دونستم برخورد بابا چی می تونه باشه ، از این که ماشین رو یواشکی برداشتم مطمئن بودم که اعصبانی می شه . باید خودم رو با هر برخوردی آماده می کردم ، سر پرستار صدام زد . بلند شدم و رفتم جلو
حالا برم بهش چی بگم ، حرفمو باور می کنه یا نه . باداباد ، هر چی خدا بخواد همون میشه . ادامه دارد ... مجید نامداری |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 23:49 توسط مجید نامداری
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همه بچه های گل که من و بلاگم رو تو این روزها از یاد نبردن . سفری ۳ ۴ روزه برام پیش اومده بود که متاسفانه تا یک هفته ادامه پیدا کرد ، از همتون معذرت می خوام ! ضمنا کسایی که داستان یک لحظه تردید رو به صورت فایل نوشت افزار یا همون Office Word می خوان ، ایمیل های خودشون رو در قسمت نظر خواهی همین پست وارد کنن . اما خبر بعدی اینکه ، به زودی منتظر داستان بعدی من به نام نازنین باشین . ممنون |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 23:19 توسط مجید نامداری
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی رسیدم خونه کسی خونه نبود ، خیالم راحت شد که از بازپرسی مامان و سوالای شهاب خبری نیست . رفتم تو اتاقم خیلی وقت بود خواب راحت نرفته بودم ، امیدی که آقا سید بهم داده بود باعث آرامشم شده بود . هنوز تو فکر بودم که به کامران چی بگم که دیگه چیزی نفهمیدم . وقتی از خواب بلند شدم به ساعت نگاه کردم ، تقریبا سه یا چهار ساعت بود که خواب بودم یه خواب عمیق و راحت . مادر و شهاب برگشته بودن خونه ، با چشمای پف کرده رفتم و باهاشون سلام علیک کردم . مادرم گفت : همینه دیگه ، شبا بشین گلدوزی کن اونوقت الآن اینطوری ، وسط روز با لباسای بیرونت بخواب . یه لبخند ریز به مادر نشون دادم و برگشتم اتاقم . شهاب هم طبق معمول طاقت نیاورد و دنبالم اومد .
سوالای شهاب کم کم تموم شد و از اتاقم رفت ، دل گرمیه خاصی داشتم . یه حسی که بهم می گفت آقا سید همه چیز رو درست میکنه . انتظار خیلی سخته ، سه روز بود منتظر تماس آقا سید بودم تا اینکه انتظارم به پایان رسید .
آدرس رو از آقا سید گرفتم و فقط به زمان که داره می گذره فکر می کردم . چه نقشه ای داشت ، برنامه چی بود !!! شهاب رو هم در جریان گذاشتم ، بازم می خواست همراهم بیاد که نذاشتم ، همون یبار برای هفت پشتم بس بود . روز قرار ، ساعت چهار از راه رسیده بود . کافی شاپ خوبی بود اما فکر نمی کردم آقاسید بد قول باشه ، حدود یک ربع اونجا تنها بودم که یکی از پشت صدام کرد و منو متوجه خودش کرد . کامران بود ، با یه دسته گل رز !!!
نمی تونستم حرف بزنم ، فقط متعجب بهش نگاه می کردم . دست گل رو گرفت طرفم و گفت :
با کلی خجالت دسته گل رو گرفتم ، سرم رو انداختم پایین و گفتم :
کلی باهام صحبت کرد تا اجازه دادم تماس بگیره ، هنوز مثل قبل بود . آدم رو تا قانع نمی کرد دست بردار نبود و مثل همیشه مهربون . همون جا ، جلوی من با مادرش تماس گرفت و بهش شماره خونمون رو با آدرس داد . ماجرا به خوبی تموم شده بود و دوباره به اون روزای عاشقی برگشته بودیم ، مادر کامران برای آخر همون هفته قرار خواستگاری رو گذاشتن ، پدر و مادرم هم از کامران خوششون اومد و تصمیم گیری رو گذاشتن به عهده خودم . جواب منم که از ته دل بله بود . قرار مراسم عقد و عروسی رو هم برای ماه بعد ، بعد یک ماه رفتیم زیر یه سقف . اوایل زندگیمون از کامران خجالت می کشیدم اما کامران بهم ثابت کرد که واقعا منو بخشیده و همه اون ماجراها رو از ذهنش پاک کرده بود . یه عمر زندگی شیرین منتظر ما بود ... پایان مجید نامداری |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 5:40 توسط مجید نامداری
|
|
||
|
|
|
|
|
پرسیدم..... ، چطور ، بهتر زندگی کنم ؟
با كمی مكث جواب داد : گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ، با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ، و بدون ترس برای آینده آماده شو .
ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .
شک هایت را باور نکن ،
وهیچگاه به باورهایت شک نکن .
زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی .
پرسیدم ، آخر .... ،
و او بدون اینكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :
مهم این نیست که قشنگ باشی ... ،
قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .
كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود میداند آئین بزرگ كردنت را ..
بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..
داشتم به سخنانش فكر میكردم كه نفسی تازه كرد وادامه داد ...
هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی كردن و امرار معاش در صحرا میچراید ،
آهو میداند كه باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ،
شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، كه میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند ..
مهم این نیست كه تو شیر باشی یا آهو ... ،
مهم اینست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن كنی ..
به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،
كه چین از چروك پیشانیش باز كرد و با نگاهی به من اضافه كرد :
زلال باش .... ، زلال باش .... ،
فرقی نمی كند كه گودال كوچك آبی باشی ، یا دریای بیكران ،
زلال كه باشی ، آسمان در تو پیداست.
دو چيز را هميشه فراموش كن:
خوبي كه به كسي مي كني
بدي كه كسي به تو مي كند
هميشه به ياد داشته باش:
در مجلسي وارد شدي زبانت را نگه دار
در سفره اي نشستي شكمت را نگه دار
در خانه اي وارد شدي چشمانت را نگه دار
در نماز ايستادي دلت را نگه دار
دنيا دو روز است:
يك با تو و يك روز عليه تو
روزي كه با توست مغرور مشو و روزي كه عليه توست مايوس نشو. چرا كه هر دو پايان پذيرند.
به چشمانت بياموز كه هر كسي ارزش نگاه ندارد
به دستانت بياموز كه هر گلي ارزش چيدن ندارد
به دلت بياموز كه هر عشقي ارزش پرورش ندارد
دو چيز را از هم جدا كن:
عشق و هوس
چون اولي مقدس است و دومي شيطاني، اولي تو را به پاكي مي برد و دومي به پليدي.
در دنيا فقط 3 نفر هستند كه بدون هيچ چشمداشت و منتي و فقط به خاطر خودت خواسته هايت را بر طرف ميكنند، پدر و مادرت و نفر سومي كه خودت پيدايش ميكني، مواظب باش كه از دستش ندهي و بدان كه تو هم براي او نفر سوم خواهي بود.
چشم و زبان ، دو سلاح بزرگ در نزد تواند، چگونه از آنها استفاده ميكني؟ مانند تيري زهرآلود يا آفتابي جهانتاب، زندگي گير يا زندگي بخش؟
بدان كه قلبت كوچك است پس نميتواني تقسيمش كني، هرگاه خواستي آنرا ببخشي با تمام وجودت ببخش كه كوچكيش جبران شود.
هيچگاه عشق را با محبت، دلسوزي، ترحم و دوست داشتن يكي ندان، همه اينها اجزاء كوچكتر عشق هستند نه خود عشق.
هميشه با خدا درد دل كن نه با خلق خدا و فقط به او توكل كن، آنگاه مي بيني كه چگونه قبل از اينكه خودت دست به كار شوي ، كارها به خوبي پيش مي روند.
از خدا خواستن عزت است، اگر برآورده شود رحمت است و اگر نشود حكمت است.
از خلق خدا خواستن خفت است، اگر برآورده شود منت است اگر نشود ذلت است.
پس هر چه مي خواهي از خدا بخواه و در نظر داشته باش كه براي او غير ممكن وجود ندارد و تمام غير ممكن ها فقط براي شماست. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 17:11 توسط مجید نامداری
|
|
||
|
|
|
|
|
در سمت چپ مغازه خانه ای قدیمی قرار داشت که چند تا دانشجو داخلش زندگی می کردند . یکیشون که به نظر نویسنده می اومد می خواست داستان زندگی من را بنویسه ولی بعد از اینکه زندگیم رو برایش تعریف کردم . به من گفت شرمنده من مودب پور هستم باید به دوستم صادق هدایت بگم بیاد و داستان زندگی شما را بنویسد بعد با لبخندی از خانه من خارج شد و هنوز هم دوستش برای نوشتن زندگی من نیامده است . محمد بزاز از مغاره خارج شد و به من گفت : سلام اقا علی باز 5 شنبه اخر ماه شد تو راه افتادی . فقط نگاهش کردم . او بی ارزش تر از ان بود که جوابش را بدهم . نویسنده دانشجو از کنارم گذشت . به من نگاهی کرد و با لبخند به من سلام کرد گفتم سلام اقای مودب پور گفت دوستم اومد پیشتون؟ گفتم اقای هدایت رو می گید؟ نه نیومده ولی اگه امروز می اومد برای نوشتن خیلی روز خوبی بود گفت ایشالله فردا خدمتتون حتما می رسه لبخندی زد و از من دور شد . به سمت محمد بزاز رفت . گوشام رو تیز کردم . در مورد من حرف می زدند . - چی شده اقا علی از خونه اومده بیرون - این پیر مرد نحس 5 شنبه اخر هر ماه از خونه بیرون می یاد تا برای ما نحسی بیاره - 5 شنبه اخرهر ماه ؟ - اره اون روز یه بلا سر یه نفر می یاد من نمی دونم چرا این پیر مرد بد شگون نمی میره از دستش راحت بشیم . با گفتن این حرف و لبخند شهین خانوم که مثل من حرف های اون ها را شنود می کرد . انقدر عصبانی شدم که یادم رفت60 ساله هستم با قدرت از جای خودم بلند شدم . با دادن چند دشنام به سمتشون حرکت کردم . محمد بزاز و اقای مودب پور هم با عجله به سمتم اومدند . من خودم رو برای دعوا اماده کردم . به من رسیدند و از کنارم گذشتند . تعجب کردم برگشتم و به انها نگاه کردم انها به سمت خانه من رفتند نگاهم به مردی افتاد که کنار در من بر روی زمین افتاده بود . انگار نحسی این ماه این مرد را گرفته بود . به سمت انها حرکت کردم . محمد بزاز انگار از مرگ مرد خشنود بود و لبخند می زد اما اقای مودب پور گریه می کرد . به انها رسیدم چهره پیر مرد برای من اشنا بود . وای خدای من این چهره را من چند دقیقه پیش در اینه دیده بودم . پایان ایلیا خدا بخش |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 0:56 توسط مجید نامداری
|
|
||
|
|
|
|
|
بعد یک ماه تلاش بدونه نتیجه سوار تاکسی بودم ، راننده تاکسی عجول بود اما پشت چراغ راهنمایی گیر افتاد . تو دلم بهش می خندیدم ، چند وقت بود که اصلا خنده به لبام ننشسته بود . همینطوری که تو این فکرا بودم چشمم افتاد به یه جوون که قیافش خیلی شبیه کامران بود ، داشت از خط عابر رد می شد . خوب که دقت کردم خود کامران بود ، فوری از ماشین پیاده شد و با راننده حساب کردم . جرات نکردم نزدیکه کامران بشم ، آخه نمی دونم تو این مدت چی به کامران ! همینطوری خیابونا رو پشت سرش میزاشت ، انگار برای رفتن یا رسیدن دونبال هدفی نبود . چهل دقیقه بود دنبالش بودم تا رفت داخل یه مغازه لباس فروشی ، سه نفر اونجا بودن ، دو تا خانم و یه آقا که قیافش آشنا بود ! خوب که دقت کردم آقا سید بود ، دوست صمیمیه کامران . کامران مثل اینکه اونجا رو اداره میکرد ، رئیس بود چون اون دخترا خیلی زیاد بهش احترام میزاشتن . نمی خواستم خودم رو قبل از اینکه چیزی از کامران بدونم بهش نشون بدم پس منتظر شدم تا از مغازه بره ، شاید آقا سید حرفایی برای شنیدن برام داشته باشه !
خدا رو شکر کردم شهاب خونه بود ، بازم منتظر موندم تا کامران بره . پیش خودم گفتم قدیم خیلی برای غذا خوردن عجله داشت حالا که باید عجله داشته باشه ، گرسنش نیست . دخترا از مغازه رفتند ، فکر کنم اونا گرسنشون شده بود . دیگه صبرم به لبم رسیده بود که آقا سید از مغازه اومد بیرون ، منم چون می خواستم باهاش صحبت کنم رفتم دنبالش . اینقدر منتظر شدم تا از مغازه دور شدیم ، خودم رو رسوندم بهش !
داشتم از خجالت آب می شدم ، این بر خورد آقا سید منو آب کرد ، برخورد کامران چه شکلیه !!
بغض گلوم رو گرفته بود ، نمی تونستم صحبت کنم . من که جلوی پدر مادرم گریه نمی کردم اونجا وسط خیابون گریم گرفت . آقا سید یکم آرومم کرد و ازم خواست بریم یه گوشه بشینیم ! همه ماجرا رو براش تعریف کردم ، از سیر تا پیاز . از حرفهای شهاب تا اتفاق اونروز توی پارک ، ازش کمک خواستم نه اینکه من و کامران به هم برسیم ، ازش خواستم کمکم کنه که کاری کنم کامران منو ببخشه ! بهم گفت باید فکر کنه ببینه چکار میتونه بکنه که کامران منو ببخشه ، خوشحال شده بودم چون حرفم رو باور کرده بود و همیطور اینکه نفوذ زیادی روی کامران داشت . شمارم رو گرفت و منو راهی خونه کرد ، گفت خبرم می کنه منم با یه دنیا امید برگشتم خونه ! وقتی رسیدم خونه کسی خونه نبود ، خیالم راحت شد که از بازپرسی مامان و سوالای شهاب خبری نیست . رفتم تو اتاقم خیلی وقت بود خواب راحت نرفته بودم ، امیدی که آقا سید بهم داده بود باعث آرامشم شده بود . هنوز تو فکر بودم که به کامران چی بگم که دیگه چیزی نفهمیدم . ادامه دارد ... مجید ن از همه بچه هایی که تا الآن این قسمت از داستان رو خوندم به خاطر اشتباهات تایپی فراوون معذرت میخوام . این روزا اتفاقی برام افتاده که تو شادی غرق شدم ، پس منو ببخشین ! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 0:10 توسط مجید نامداری
|
|
||
|
|
|
|
|
ساعت 5 بود . این را از صدای گربه همسایه فهمیدم . پنجشنبه اخر هر ماه ساعت 5 بعد از ظهر ونگ بد شگونی می کرد و ان روز یک اتفاق نحس به بزرگی بمباران هیروشیما یا افتادن محمد بزاز از نردبان اتفاق می افتاد .امروز چه اتفاقی می خواست به افتد . از نگاه کردن به دیوار های کاهگلی و نقش دادن به ترک های روی دیوار تو تخیل مرده ام خسته شدم . کت نوک مدادی که پارگی زیر بغلش اون رو تبدیل به یه کار هنری کرده بود را به تن کردم . جلوی اینه ایستادم و خودم رو بر انداز کردم .موهای بلند جو گندمی اشفته ، ته ریش و یه سیبیل بلند با خالی بزرگ کنار بینی ام و چروک های زیر چشم که چهرم را به زیبایی عزرائیل می کرد . با مقایسه چهره گذشته ام با حال ، خنده ام گرفت . دندان هایی زردی پشت سبیلم ظاهر شد . به خود یاداوری کردم که بیرون لبخند نزنم اعصایم رو از روی زمین برداشتم و به سمت در راه افتادم . به حیاط رسیدم . روی پله حیاط نشستم . از باغی پر درخت فقط یک بید مانده بود . یادم می یاد 40 سال پیش ، اولین نوای شوم گربه عشقم رو از من گرفت . 40 سال سال از اون موضوع می گذره و اخرین 5 شنبه هر ماه ساعت 5 گربه نوای شوم خود رابه گوش همسایه ها می رساند و همه رو برای یک حادثه اماده می کند . از پله بلند شدم تا دم در راه زیادی مونده بود . راهی که گذشته 5 ثانیه بود ؛ حالا برای رفتنش 50 ثانیه زمان لازم بود. بر روی صندلی سنگی که کنار خانه قرار داشت نشستم . عصایم را بین پاهایم قرار دادم و سرم را روی عصا گذاشتم. در دو طرف خانه من هیچ خانه ای وجود نداشت . در روبه روی خانه من مغازه محمد بزاز قرار داشت . که مانند زن ها ، جزء خاله زنک بازی کاردیگری نمی دانست . در سمت راست مغازه منزل شهین خانم قرار داشت . این زن انگار جز فضولی کار دیگری نداشت و همیشه پشت پنجره تمام محله را می پایید . هر 5 شنبه که گربه ما را برای یک حادثه صدا می کرد . من منتظر مرگ او بودم و او منتظر مرگ من . حتی خاطرم هست 40 سال پیش وقتی تویه محله شایعه کرده بود که من همسرم رو کشتم و صدای گربه بهونه ای که من برای لا پوشونی از خودم در اوردم . می خواستم او را بکشم و گردن گربه بندازم ولی اون روزی که من این تصمیم را داشتم همسرش مرد. در سمت چپ مغازه خانه ای قدیمی قرار داشت که چند تا دانشجو داخلش زندگی می کردند . یکیشون که به نظر نویسنده می اومد می خواست داستان زندگی من را بنویسه ولی بعد از اینکه زندگیم رو برایش تعریف کردم . به من گفت شرمنده من مودب پور هستم باید به دوستم صادق هدایت بگم بیاد و داستان زندگی شما را بنویسد بعد با لبخندی از خانه من خارج شد و هنوز هم دوستش برای نوشتن زندگی من نیامده است . ادامه دارد ... ایلیا خدابخش |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 0:35 توسط مجید نامداری
|
|
||
|
|
|
|
|
به اونجایی رسیدیم که خونوادم از شمال برگشتن و بعد از سلام و قبل از احوالپرسی ازم پرسیدن اون بالا چه غلطی میکردی پسره ی پرووووووووو ، منم مِن مِن کردم و خودمو زدم به موش مردگی و گفتم : اونجوری که شما فکر میکنین نیست ، من از پنجره داشتم بیرونو نگاه میکردم که یهو دیدم بوی سوختن میاد و دود هم دیدم . یک لحظه فکر کردم خونه ی همسایست ، راه افتادم رفتم در خونشون ولی چون دیر وقته بود و من مطمئن نبودم آتیش سوزی شده ، در نزنم . اول می خواستم از رو دیوار ببینم و خودم مطمئن بشم ، بعدش برم در خونشون . که وقتی رفتم رو دیوار و از رو نردبون افتادم ، دست و پام شکست ، موضوع فقط همین بود . یه دفعه دیدم اشک تو چشمای مادرم جمع شد و گفت : آفرین به این پسر فداکارم ، حالا خودت خوب هستی ؟ منم خودمو زدم به مظلومیت و این حرفها . (خیلی ناراحت شدم که بازم دروغ گفتم ) تا شب تو اتاقم تنها داشتم فکر میکردم که تلفن زنگ زد ، بعد از چند دقیقه داداشم گفت با تو کار دارن . گفتم کیه ؟ گفت نمیشناسم . منم با هزار بد بختی از جام بلند شدم و رفتم پای تلفن ، یه پسره بود که بعد از سلام و احوالپرسی گفت : درمورد قضیه ی دیشب یک کار مهم باهات دارم ، گفتم بگو . گفت نمیشه باید از نزدیک ببینمت ، گفتم تو که حال و روز منو میدونی که دست و پام شکسته ، نمیتونم بیام ! گفت باید بیای ، مهمه ، منم باهاش تو پارک قرار گذاشتم . بعد از قطع کردن تلفن بازم طبق معمول داداشمو صدا کردم وقتی اومد جلوم زانو زد ، داشت اشکش در میومد و گفت تو رو خدا دیگه نقشه نکش خستم کردی ، دیوونم کردی ! منم بهش گفتم ای شیطون ، من که هنوز چیزی نگفتم . تو از کجا فهمیدی؟ گفت اخه آی کیو ، مگه تو غیر از نقشه هم منو صدا میکنی ؟ دیدم راست میگه و سکوت کردم ، رفتم تو اتاقم که دیدم پشت سرم اومد و گفت : حیف که دلم برات میسوزه . منم کلی خوشحال شدم اما به روش نیاوردم . ماجرا ی تلفن رو برای داداشم تعریف کردم . گفت : خدایا ، کی میخواد این ماجرا تموم بشه ؟ داداشم اینو گفت و از اتاقم رفت بیرون . بعد از چند دقیقه برگشت و گفت حاضر شو بریم ، گفتم کجا ؟ گفت ساعت پنج شده ، بریم سر قرار . گفتم آخه به مامان اینا چی میخوای بگی ؟ من با این حالم کجا دارم میرم ؟ گفت نگران اون نباش ، گفتم میبرمت دکتر ببینم وضعیتت چطوره ! من حاضر شدم ، داداشم هم ماشین رو برداشت و راه افتادیم . به پارک که رسیدیم ، داداشم گفت : تا اینجا رو من باهات بودم ، از اینجا به بعدش زندگیه خودته و خودت باید باهاش کنار بیای . رفت تو ماشین نشست و گفت من تو ماشین منتظر می مونم . تا وسطای پارک رفتم و به محل قرار رسیدم که یه پسری هم سن و سال خودم رو دیدم . بهش سلام کردم و حالش رو پرسیدم ، خیلی سرد جواب داد و یک نگاهی به سر و وضعم کرد ، گفت : آخه تو که زده ی خدایی هستی ، من کجاتو بزنم ؟ گفتم چیزی شده ؟ چپ چپ نگاهم کرد ، پیش خودم یه حدسایی زدم که ماجرا چیه و خوشحال شدم . ( بله درست حدس زده بودم ، اون دختر همسایه رو دوست داشت ) بهش گفتم : ناراحت نباش ، من دختر همسایه رو دوست ندارم و تمام ماجرا رو براش تعریف کردم . خیلی خوشحال شده بود . قرار شد اون به دختر همسایه ماجرا رو بگه تا جواب رد به ما بدن ، خوشبختانه فردای اونروز مادر دختر همسایه زنگ زد و جواب رد رو داد . من داشتم بال در می اوردم ، یدفعه یاد کوروش افتادم ، (همون پسری که توی پارک دیدمش ) زنگ زدم بهش ، ازش تشکر کردم و گفتم : حالا تو میخوای چیکار کنی ؟ گفت امشب داریم میریم خواستگاری . خیلی خوشحال بود ، منم خوشحال بودم که ماجرا تموم شده بود . بعد از تعارف تیکه پاره کردن خداحافظی کردم و رفتم تو اتاقم ، به همه ی ماجراهایی که اتفاق افتاده بود ، به همه شانسهایی که اورده بودم ، فکر کردم تا موقعی که به خودم اومدم ، دیدم شب شده . خیلی بی حوصله شام می خوردم ، خانوادم فکر میکردن به خاطر جواب رد ناراحتم و دلداریم میدادن ، من که حوصلم سر رفته بود ، رفتم اتاقم که بخوابم . تا صبح هر کاری کردم خوابم نبرد . صبح از اتاقم نرفتم بیرون ، هنوز عذاب وجدان داشتم که این همه دروغ به خانوادم گفتم ، صبحانه رو داداشم اورد تو اتاق ، فهمیده بود ناراحتیم برای چیه . ناهارم رو هم موقع ظهر اورد و رفت ، وقتی غروب شد دیگه طاقت نیاوردم و رفتم وسط خونه رو زمین نشستم و همه روصدا کردم . همه اومدن ، فکر کردن چه اتفاق مهمی افتاده که من شرو ع کردم به تعریف تمام ماجرا . درسته به ظاهر خیلی از دستم ناراحت شده بودن ولی ته دلشون خیلی خوشحال بودن که تمام واقعیت رو بهشون گفته بودم . وقتی حرفام تموم شد با دست و پای شکسته رفتم بیرون پیاده روی و آخر شب برگشتم خونه ، بدون این که شام بخورم ، خوابیدم . صبح که بیدار شدم دیگه زندگیم شده بود مثل روزای اول ، فقط فرقش این بود که با دست و پای گچ گرفته بودم . پایان مهرزاد
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 23:29 توسط مجید نامداری
|
|
||
|
|
|
|
|
من که دیگه حال چرت و پرت گفتنای طرف رو نداشتم از بنگاه زدم بیرون شهابم بعد پنج دقیقه با یه آدرس اومد . آدرس یه برج بود . رفتیم طرف آدرس شاید نشونی از کامران پیدا می کردیم ! با هزار تا امید رفتیم طرف اتاق نگهبان برج .
خدا خدا میکردم که با این نشون بتونم کامران رو پیدا کنم
آقای جیرانی اومد دم در و بعد سلام و علیک گفت
آدرس خونه پدر کامران رو بهش دادیم و قضیه رو جویا شدیم . میگفت خونه رو خریده و ازشون هم خبری نداره . تو راه برگشت تو خودم بودم ، شهاب پرسید :
دوباره امید پیدا کردن کامران تو وجودم زنده شد اما وقتی رسیدیم اونجا و سراغ کامران رو گرفتم گفتن حدود یک سال و خورده ای دیگه اینجا نیومده ، تسویه کرده ! نهار رو برگشتیم خونه ، با بی میلی غذام رو خوردم و رفتم اتاقم . بعد یک ساعت شهاب در زد و اومد تو .
شهابم سرش رو انداخت پائین و از اتاق رفت بیرون و از فردای اون روز یک هفته ، دو هفته ، یک ماه کارم این شده بود که جاهایی که با کامران رفته بودم رو بگردم اما هیچ ردی از کامران نبود ، حتی آدرس رفیقاش رو نداشتم که برم سراغشون ، چهره هیچ کدومشون هم یادم نبود که اگه اونا رو اتفاقی میدیدم سراغ کامران رو بگیرم . بعد یک ماه تلاش بدونه نتیجه سوار تاکسی بودم ، راننده تاکسی عجول بود اما پشت چراغ راهنمایی گیر افتاد . تو دلم بهش می خندیدم اما چند وقت بود که اصلا خنده به لبام نشسته بود . همین طوری که تو این فکرا بودم چشمم افتاد به یه جوون که قیافش خیلی شبیه کامران بود ، داشت از خط عابر رد می شد . خوب که دقت کردم خود کامران بود ، فوری از ماشین پیاده شد و با راننده حساب کردم . ادامه دارد ... مجید ن |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 19:34 توسط مجید نامداری
|
|
||
|
|
|
|
|
ببحشید بچه ها ، امشب اصلا حالم خوب نیست . امشب بهم مرخصی بدین ! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 2:3 توسط مجید نامداری
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام خدمت همه دوستان ، ظاهرا چند نفر از بچه ها از داستان یک لحظه تردید خوششون نیومده و توی نظر سنجی داستان خیلی بد رو انتخاب کردند . از دوستانی که توی این داستان ایرادی میبینند خواهش می کنم که توی قسمت نظر خواهی مشکلات داستان رو بیان کنند ! ممنون |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 15:47 توسط مجید نامداری
|
|
||
|
|
|
|
|
گیج شده بودم ، تازه دوزاریم افتاده بود که شهاب چی گفته !منم برای اینکه یعنی خجالت کشیدم سرم رو انداختم پایین و رفتم سمت اتاق شهاب .
حیف که دوسش دارم وگرنه می دونستم باهاش چکار کنم اما نباید به این سادگی هم می بخشیدمش ، پس براش یه شرط گذاشتم .
چون شهاب تصمیم گرفته بود بهم کمک کنه تقریبا دیگه هیچ ناراحتی ازش نداشتم ، شاید عیب بیشتر خواهرا همین باشه که زود برادرشون رو می بخشن . اما بهش نگفتم ، یجوری وانمود کردم که فکر کنه نبخشیدمش ! بعد از ظهر دیگه دنبال کلاس نرفتم ، تمام وقتم رو گذاشتم برای پیدا کردن جملات قشنگ که به کامران بگم شاید می تونستم احساساتیش کنم که منو راحت تر ببخشه ! فردا صبح بعد صبحانه به همراه شهاب به طرف خونه پدر کامران رفتیم ، اون محله ای که خونه پدر کامران اونجا بود ، بد بود . هیچ کس با همسایش کاری نداشت ، حتی اگه تو کوچه همدیگه رو میدیدند با هم سلام و احوالپرسی هم نمی کردن . رسیدیم در خونشون یه خونه قشنگ با یه حیاط و خوض وسطش ، همیشه آرزوی داشتن چنین خونه ای رو داشتم . خونه پدر کامران یه نکته مثبت دیگه داشت ، یه درخت خیلی قشنگ که از بالای در به کوچه راه پیدا کرده بود و گلهای زردش چشم همه رو نوازش می داد اما وقتی چشمم به در افتاد اون درخت بود اما هیچ نشونی از گلهاش نبود ! رفتیم جلوی در و آیفون رو زدیم که یه صدای نا آشنا از پشت آیفون گفت :
برادرم جواب داد
من با خاهر کامران هم صحبت کرده بودم اما صدای اون نبود . در باز شد و یه خانم غریبه جلوی ما ایستاد
با شهاب راه افتادم طرف بنگاه محل ، بنگاه معاملاتی قصر
عجب آدمی بود پنج دقیقه منتظر نشستیم تا تلفنش تموم شد
من که دیگه حال چرت و پرت گفتنای طرف رو نداشتم از بنگاه زدم بیرون شهابم بعد پنج دقیقه با یه آدرس اومد
ادامه دارد ... مجید ن |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 2:36 توسط مجید نامداری
|
|
||
|
|
|
|
|
رسیدیم به اونجایی که احمد اقا میخواست بره سر اصل موضوع . قبل از اینکه شروع کنه به حرف زدن ، داداشم برای اولین بار توی این مجلس یه حرف زد که به نفعم تموم شد ، اونم این بود که دیگه خیلی مزاحم احمد اقا اینا شدیم ، ما بریم و انشالله بعدا مزاحمتون میشیم . همه تعجب کردن از این حرف ، آخه هنوز حرف خاصی نزده بودیم ، تعارفات و اینجور مسائل به کمکم اومدن و همه پا شدیم که بیایم بیرون ، از در حیاط خونه ی احمد اقا اینا که خارج شدیم سریع به داداشم اشاره کردم که ماجرا رو تابلو نکنه ، چون نمیخواستم کسی جز داداشم از موضوع باخبر بشه . اونم با کلی ادا و اشاره برام خط نشون کشید و چیزی نگفت . وقتی رسیدیم خونه من سریع فلنگو بستم رفتم تو اتاقم ، مامانم اینا به داداش بیچارم گیر دادن که چرا گفتی بریم ؟ تازه میخواستیم صحبت کنیم ... ! بالاخره دادشم هم با اوردن چند تا دلیل الکی که اصلا هم ربطی به موضوع نداشت خودشو از ماجرا خلاص کرد و سریع به سمت اتاق من اومد . وقتی وارد اتاقم شد از عصبانیت چشماش شده بود کاسه ی خون ، شروع کرد به توپیدن به من . خلاصه بعد از کلی نصیحت ( فحش و بد و بیراه ) دیدم رفتارش بامن تغییر کرد ، یک نگاه زیرکانه ای بهم انداخت و چیزی رو گفت که ازش میترسیدم . گفتش من کمکت میکنم ولی به شرطی که بتونی کمکم کنی حال ممد پشه (محمدپشه یکی از هم محلیامونه که خیلی سرعت بالایی توی دویدن داره ، به همین خاطر بهش میگن پشه و توی جمع به صورت عامیانه میگن ممدپشه ) رو بگیرم . تازه اول بدبختی شروع شد . قضیه از این قراره که ممدپشه دوست صمیمیه منه و از طرف دیگه داداشم با ممد پشه دشمنیه شدیدی دارن که ریشه در کودکیشون داره ، همیشه از ضایع کردن همدیگه لذت میبرن ، همیشه هم هر دو نفرشون می خواستن از طریق من همدیگه رو ضایع کنن ولی من بهشون پا نمیدادم . اما اینجا داداشم با زرنگیه تمام موفق شد که منو به بازی بکشونه . من سور دادن دیگه برام مهم نبود ، مهم این بود که خانوادم نفهمن چه اشتباهی کردم و آبرو ریزی نشه . به خاطر همینم مجبور شدم شرط برادرم رو قبول کنم . ( بیچاره ممد پشه ) به داداشم گفتم حالا باید چیکار کنیم تا مشکلم حل بشه ؟ گفت یک کم صبر کن تا فکر کنم . بعد از چند دقیقه گفت یه نقشه ای دارم . (ای کاش این نقشه رو نمیکشید ) گفتم حالا بگو این نقشت چی هست ؟ گفت یک نامه برای دختر همسایه مینویسیم و تمام ماجرا رو بهش میگیم ، ازش معذرت خواهی میکنیم و اینم میگیم که کسی نباید ماجرا رو بفهمه . توی یک فرصت مناسب این نامه رو بهش میدیم . به ظاهر نقشه ی بدی نبود . (طبیعیه که من خر شدم و قبول کردم ) نامه رو سریع نوشتیم ، تا دو روز نوبتی کشیک می دادیم تا دختر همسایه از خونه بیاد بیرون ، اونم تنهایی !!! بالاخره صبح روز سوم از خونه بیرون اومد و قدم زنان داشت میرفت ، منم داداشم رو صدا کردم و راه افتادیم دنبالش . البته با فاصله ی زیاد و خیلی طبیعی تا به یک کوچه ی خلوت رسیدیم که هیچ کس نه ما رو میشناخت و نه دختر همسایه رو . به داداشم گفتم تو اینجا صبر کن و هوای منو داشته باش تا کسی نیاد تا من برم نامه رو بهش بدم و برگردم ، اونم قبول کرد . ولی یه دفعه یادم اومد نامه رو جا گذاشتم توی خونه ، وقتی به داداشم گفتم دو دستی کوبید تو سرم و گفت این اخرین موقعیته حالا که نامه رو نیاوردی برو شخصا باهاش صحبت کن . منم مواظبم که کسی نیاد . منم به ناچار قبول کردم و رفتم جلو ، بعد از سلام و احوالپرسی یه دفعه تا رو برگردوندم دیدم داداشم نیست و چند تا جوون دارن میان به سمت ما . دختر همسایه هم شروع به جیغ و داد زدن کرد و وانمود میکرد که من مزاحمش شدم ، اون جوونای گردن کلفت هم اومدنو تا جایی که می خوردم ، منو زدن . تو راه برگشت به خونه وسط راه داداشم رو دیدم ، گفت این چه وضعیه ؟ با کی دعوات شد ؟ گفتم تو کدوم گوری بودی ؟؟ چهارتا جوون گردن کلفت ریختن سرم و زدنم ، فکر کردن مزاحم دختر همسایه شدم . داداشم گفت راستشو بخوای من تشنم شده بود رفته بودم اب بخورم ، تازشم اتفاق مهمی که پیش نیومده . یه دفعه بدجور عصبی شدم و یک نگاه چپ بهش کردم که از حرفش پشیمون شد . (اخه ای خدا ، این شانسه ؟ نمیدونم چرا زمین و زمان با من در افتادن ؟ ) برگشتیم خونه ، توی خونه گفتن چی شده ؟ داداشم گفت هیچی ، با چند نفر دعواش شده ! بعد از باند پیچی شدن و شنیدن نصیحت از تمام اهالیه خونه رفتم تو اتاقم ، رفتم تو فکر که چرا دختر همسایه اون کارو کرد ؟؟؟؟؟؟؟؟ تا اینکه فردا با پرس و جو و آمار گرفتن فهمیدیم دو تا از اون جوونای گردن کلفت ، پسر خاله ها ی دختر همسایه بودن . ادامه دارد ... مهرزاد |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 1:55 توسط مجید نامداری
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام بچه ها ، قرار بود امشب داستان من و دختر همسایه رو براتون بزارم اما متاسفانه با یک کلیک اشتباهی تمام متن از بین رفت . من این پست رو می خواستم همین امشب بعد این داستان بزارم اما این اتفاق باعث شد امشب داستان نزاریم ! از همتون معذرت می خوام ، اما ماجرای این پست . داستان یک لحظه تردید رسیده به جایی که شیما فهمیده برادرش چه ظلمی در حقش کرده . هر کسی ذهنش خلاقه ، ازش می خوام که ادامه ماجرا رو حدس بزنه . البته همه شماها توانا تر از من هستید و مطمئنم حدسای قشنگی هم میزنید . ضمنا حدساتون رو تو قسمت نظر دهی بنویسید و اینم بگم که نظرات بدونه تایید به نمایش در میاد ، یعنی می تونید از تقلب هم استفاده کنید ! موفق باشین مجید ن |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 3:24 توسط مجید نامداری
|
|
||
|
|
|
|
|
اینجا هم بدونه این که حرفه اضافی بزنم گفتم سلام و رفتم بیرون ، تا سر کوچه پشت سرم رو هم نگاه نکردم که شاید نگاهم تو نگاهه بابا و مامان بیوفته . سوار تاکسی شدم و رفتم به طرف کلاس ، وقتی رسیدم اونجا نتونستم برم تو یعنی حاله هیچی رو نداشتم . پیاده را افتادم طرف پارکی که اون نزدیکی بود ، فقط فکر میکردم که تو این موقعیت بهترین کار چی می تونه باشه . باید کامران رو پیدا می کردم و ازش معذرت خواهی می کردم ، خوب می دونستم که اگه همه چیز رو بهش بگم درکم میکنه و منو می بخشه البته اگه تو این هفده ماه اخلاقش عوض نشده باشه . اول تصمیم گرفتم که برم در خونشون اما جون نمی دونستم ممکنه چه واکنشی داشته باشه یا هنوز مجرد باشه از این کار منصرف شدم . شمارش دیگه تو ذهنم نبود شروع کردم بین شماره های دفترچه گوشی دنبال شمارش بگردم که یادم اومد شمارش رو پاک کردم . یادمه یکی از روزایی که کامران باهام شوخی می کرد کارتی که فقط اسم و شمارش روش بود رو گذاشت تو جیب پشتی کیفم ، می خندید و می گفت هر وقت گم شدی اینو بده به آقا پلیسه تا به من زنگ بزنه منم بهش بگم کدومشون گم شده اون قد کوتاهه یا چشم درشته . منظورش دخترایی بود که بهشون کارتش رو داده بود ، یا این کارتش خیلی باهام شوخی می کرد . به امید اینکه هنوز کارت تو کیفم باشه توی جیبه کیفم رو نگاه کردم ، کارت بود اما داغون . خب یه تیکه کاغذ بود بعد چند بار شسته شدن دیگه چیزی ازش باقی نمی موند ، به زور شماره کامران رو از روی کارت گرفتم . وقتی تماس گرفتم یه خانمی جواب داد ، منم که نمی دونستم چی بگم فوری قطع کردم . موبایلم زنگ خورد ، شماره کامران بود باید جواب می دادم . اگه زن کامران باشه ، نمی خواستم بازم براش مشکل ساز بشم ، پس باید جواب می دادم .
می خواست قطع کنه که گفتم :
گوشی رو قطع کرد ، عجب آدمی بود . فکر نمی کردم زن اینطوری هم باشه ؟! تقصیره خودم بود اگه می دونستم ربطی به کامران نداره نمی گذاشتم اینطوری باهام صحبت کنه ! این از اولین امیدم برای پیدا کردن کامران که از بین رفت . دیگه نزدیکه ظهر شده بود ، بلند شدم که برم به طرف خونه کامران که مادرم زنگ زد ، شیما بیا خونه کارت دارم . گفتم چشم و راهیه خونه شدم . وقتی رسیدم خونه شهاب هنوز خونه بود و نشسته بود پشت میز ، مادر هم غذا رو آماده کرده بود .
بعد عوض کردن لباس و شستن دست و صورتم منم رفتم سر میز ،
اونروز فکر می کردم همه این دروغ ها علتش کامرانه ، اما نه داداشه خودمه و نمی دونستم . نهار رو که خوردیم ، شهاب رفت طرفه اتاقش اما مادر نذاشت من برم
نمی دونستم شهاب چی به مامان گفته بود ، باید یه جوری از جواب دادن به مامان شونه خالی میکردم . شانسم گفت این سکوت چند ثانیه ای من به دادم رسید ، مادر دوباره شروع کرد به صحبت کردن .
گیج شده بودم ، تازه دوزاریم افتاده بود که شهاب چی گفته !منم برای اینکه یعنی خجالت کشیدم سرم رو انداختم پایین و رفتم سمت اتاق شهاب .
ادامه دارد ... مجید ن |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 2:57 توسط مجید نامداری
|
|
||
|
|
|
|
|
بالاخره روز خواستگاري فرا رسيد، مامانم منو فرستاد تا گل و شيريني بخرم . گل و خريدم همينطور شيريني توي راه که داشتم بر مي گشتم به خونه خيلي فکر کردم تا چطوري مجلس خواستگاري رو به هم بزنم و جواب رد رو از دختر همسايه بگيرم . تا اينکه يه دفعه يه راهي به ذهنم اومد ، سريع خودمو رسوندم به خونه و تا اونجايي که راه داشت توي دسته گل فلفل ريختم مامانم يه دفعه اومد و گفت : به به چه گلهاي خوشکلي !! عجب پسر با سليقه اي دارم ، بعدش گفت حالا اين گلها خوشبو هم هستن يا نه ؟؟؟؟جا خوردم و گفتم نميدونم ، گفت بي زحمت بو كن ببين چطوره راهي نداشتم ومجبور شدم بو كنم و ناچارا گفتم خيلي خوش بو هست مادرم گفت خيلي خوبه حالا بروحاضر شو تا بريم . منم سريع رفتم تو اتاقم ، وقتي به اتاق رسيدم ، تا تونستم عطسه كردم . چشام شده بود كاسه ي خون اولش عصباني بودم چون كلا قیافم بهم ريخته بود ، ولي بعد از اين وضعيت خوشم اومد ، چون با این وضعیت اونا فكر ميكنن من معتادم و منو قبول نميكنن . آب بينيم راه افتاده بود ، چشام قرمز شده بود ، مادرم اينا گفتن چت شده گفتم هيچي مثل اينكه به اين گلا حساسيت دارم . خلاصه حركت كرديم به سمت خونه ي همسايه ، من داشتم از ترس ميمردم . باباي دختر همسايه در رو باز كرد و کلي تعارف و عزت ، خلاصه وقتي رفتيم داخل ، با همه سلام كردم و نشستم . يه دفعه يادم اومد كه ميتونم از موهام هم كمك بگيرم ، من ريزش موداشتم يك مقدارشروع كردم به بازي كردن با موهام ، چند لاخ مو افتاد روي مبلي که رنگش روشن بود . همه فهميدن ، مادر دختر همسايه ازم پرسيد : پسرم ريزش مو داري ؟ گفتم بله خيلي هم زياده اگر اينجوري پيش بره تا اخر ماه كچل ميشم . اخماشون رفت توي هم ، حال همه گرفته شد . هموني كه من مي خواستم داشت ميشد ، خيلي خوشحال شدم که یه دفعه داداشم گفت : میتونه بعدا مو بکاره . باباي دختر همسايه سوالي رو پرسيد كه منتظرش بودم ، چرا آبريزش بيني داري و چشات قرمزه ؟ گفتم هميشه اينجوري ميشم ! باباي دختر همسايه گفت خيلي بخشيدا ، جسارت نباشه ، بلانسبت افراد معتاد اين حالات رو دارن . با اين حرفش انگار دنيا رو داده بود به من ، همه چيز طبق نقشه ام داشت پيش مي رفت . مامان ، بابا و داداشم چنان بهم نگاه كردن انگار واقعا معتادم . داداشم گفت تست اعتياد رو واسه همين مواقع گذاشتن ديگه احمد اقا(باباي دختر همسايه). احمد اقا گفت بله فرمايش شما صحيح ، گفتن شغلت چيه ؟؟ بابام گفت فعلا بيكاره ! گفت ماشين و خونه داره ؟ مامانم گفت نه ، داداشم پا برهنه پريد وسط حرفاشون و گفت : قراره سريع همه چيزو مهيا كنه . تمام نقشه هامو داداشم داشت خراب ميكرد الكي گفتم ببخشيد ميشه برم صورتموبشورم ؟ گفتن بفرماييد . خلاصه به بهانه ي صورت شستن از جمع دور شدم سريع زنگ زدم به داداشم گفتم : تابلو نكن و ماجرا رو به صورت ام پي تري براش گفتم . داداشم گفت : خواهش ميكنم اختيار دارين ، انشالله وقتي ديدمتون از خجالتتون حسابي در ميام . ولي تونستم راضيش كنم تا كمكم كنه . گفتم چي كار كنيم حالا ؟ گفت اون بامن . برگشتم توي جمع همه گفتن مگه نميخواستي صورتتو بشوري ؟ گفتم اره گفتن پس چرا رفتي توي حياط ؟ گفتم راه رو بلد نبودم ، ولي برگشتم صورتشويي رو پيدا كردم ! گفتن پس چرا صورتت خشكه؟؟؟؟؟؟؟؟ مجبور شدم بگم بيخيال شستن صورت شدم ، گفتم هواي تازه برام بهتره . احمد اقا گفت : حالا ميريم سر صحبت هاي مهم تر . خلاصه تونستم كنار بيام با سوالاشون و راضيشون كردم . بالاخره نشستم ... ادامه دارد ... مهرزاد |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 3:23 توسط مجید نامداری
|
|
||